تبليغاتX
انیس

انیس

البته چپه ش

پدربزرگ!

 

 

 

پدر بزرگم...

 

پارسال به دنیا آمد!

 

هرسال به دنیا می آید چند ساعتی

                                                      انگار

 

آخه پدربزرگ

             که بهش می گفتیم آقاجون...

سال ها پیش مرده بود

 

اما لعنتی راه می رفت

حرف می زد

چیز می خورد (خیار گاز می زد)

آواز می خواند

فحش می داد (لنترانی بارمان می کرد)

 

حرف که می زد دهانش کف می کرد

چشم هاش دودو می زد

 

ته جمله هاش فعل نداشت

مثل تمام زندگیش

 

یادم است توی کفن که بود انگار

روح ِ بیشتری داشت

 

بیچاره پیرمرد...

 

یادم نمی رود آن شب را

که چشم های مادرم کاسه ی خون بود

 

پدربزرگ ساعت ۲ نصف شب زده بود زیر اذان

چه موقع اذان بود ۲ نصف شب؟

 

لابد من به دنیا آمده بودم

چون اذان را در گوش من می گفت

(پدربزرگ خوشحال بود

با دُمش لیمو امانی می شکست!)

 

بیچاره پیرمرد!

 

هوا را مصرف کردم

زمین را مصرف کردم

آفتاب را مصرف کردم

اقیانوس را مصرف کردم

قد کشیدم

بلند شدم

 

 مادرم را بگو!

مادرم چه هولناک زیبا بود

راه که می رفت

با هر کش و قوص که به خودش می داد

از تنش گرد خوش بختی می ریخت

مادرم....

 

طعم را مصرف کردم

رنگ را مصرف کردم

شامه را مصرف کردم

اما!

 

اگر قدم به راست بر می داشتم:

چرت گنجشک ها پاره می شد

 

اگر قدمی به چپ می رفتم:

دختر همسایه از پنجره ی اتاق خوابش می دید که لباس تنم نیست

 

اگر قدمی جلو

پایم ملافه های سفید را سیاه می کرد

 

اگر قدمی به عقب برمی داشتم:

از این پرتگاه

که پدربزرگ دورش را با کلنگ آباء و اجدادی اش گود کرده بود

پرت می شدم پایین.

 

پس خدای خوب و مهربان

این طور خواست

که بایستم و تماشا کنم

 

تماشا کردن مادرم

که ملافه های سفید را روی بند حیات (با "ت" ی دونقطه و دسطه دار!) می آویزد

 

تماشا کردن سقوط پدربزرگ

از رکوع

به سجده

(پدر بزرگ این اواخر بطری عرق سگی هاش را گم کرده بود و نماز شب می خواند

آخر عمری می خواست خدا را خر کند که بفرستدش بهشت!

که لابد برود آن جا

با آن حوری های عوضی make love کند و

خلاصه بریزد رو هم!)

 

بیچاره پیرمرد!

 

عشق را مصرف کردم

کینه را مصرف کردم

زیستن را مصرف کردم

 

خدا را مصرف کردم

 

و فعل مرگ را این طور صرف می کنم:

می میرم!

می میری!

می میرد!

می میریم!

می میرید!

می میرند.

                .

می میرم

اما

تکدی حیات نمی کنم

 

 ( تهران - 5 مرداد 1387)

+ نوشته شده در  2008/11/17ساعت 4:9 PM  توسط انیس  | 

خواستم بگم حرف نداری ... باران!

نگفت

***

دلم گرفته بود

دلم گرفته بود

به ایوان رفتم به رسم فروغ

برادرم داشت مشق می نوشت

صداش داشت می آمد:

«- بابا.... آ... مد....

- با...با.... آب.... داد....

-با...با.... اناااااااار... دارد....

-با...با....بادام... ندارد...

-با...با....با....با...دام... آمد...

»

داد زدم بسه دیگه! چه قدر بابابا می کنی؟ بابا کٍی آمد؟ بابا با چی آمد؟ بابا با کی آمد؟

-با...با....با....با...ران... آ...مد...

 ***

یهو آسمان غرومبید

من تو ایوان بودم

از ترس باران خودم را خیس کردم

زانو زدم زدم به خواهش و استغاثه:

«باران نبار امروز

باران نیا

باران نبار

باران نیا

باران نیا

باران نیا

باران نیا

باران!

اگر نیامدی که

خوش نیامدی

اگر آمدی هم که دیگر به تخم...

چشمام قدم گذاشتی

 اما

باران نیا

باران نیا

***

باران آمد!

من چهاردست و پا زیر میز ناهارخوری مادر بزرگم داشتم خرده ریزه های غرور شکسته ام را جمع می کردم که

باران آمد.

مانتوش را آویزان کرد رو جالباسی

رفت رو صندلی نشست

پاش را دراز کرد رو میز

 

گفتم چه وقت آمدن؟

گفت: من بارانم

از جنس آبم

آب روشنایی است.

 

گفتم روشنایی به چه دردم می خورد؟

گفت: چرا حتما باید به دردت بخورد؟

بگذار به روحت بخورد

این همه خوردند به دردت خوب شد دردت؟

بگذاری به شادی و به خوبت بخورد.

 

گفتم باران؟

تو از پیش خدا آمدی؟

گفت: نه!

من و خدا

یک وجه مشترک داریم:

هر دو به هم کاری نداریم!

***

برادرم مشق می نوشت

جمله می ساخت

صداش داشت می آمد

چهار حرف بیش تر بهشان درس نداده بودند

«الف» و «ب» و «ر» و «دال»

و یک مشق فتحه و کسره

که برادرم نوشت:

-بابا! برادر..... درد.... دارد....

 

۱۲ اردی بهشت ماه ۱۳۸۷ ساحل نور

+ نوشته شده در  2008/7/15ساعت 6:55 PM  توسط انیس  | 

زندگی شاید...

بمیرم الهی چه خاکی نشسته رو وبلاگم.

زمستون سال ۸۵ (همین پارسال بود) واسه خودم یه پا پشت کنکوری بودم (شایدم یه پشت پا کنکوری)  کارم این بود که هر روز بلند می شدم می رفتم کتاب خونه ی نزدیک خونه مون. خیر سرم درس می خوندم. نزدیک ظهر که می شد می افتادم به دل ضعفه. می رفتم از سوپرمارکتی که همون نزدیکی ها بود یه کیک و نوشابه یا بیسکوییت و ماشعیر می گرفتم و می رفتم می شستم روی نیمکت فضای سبز -که البته تو زمستون خیلی هم سبز نبود- و دقیقا روز قبل هم همون جا استراحت کرده بودم.چند متر اون طرف تر هم همیشه پیرمردهای بازنشسته ای نشسته بودند که با عصا و پیپ و کلاهشون ور می رفتند و خاطره تعریف می کردند و یا شاه رو فحش می دادند یا فحش رو شاه می دادند. و هر هفته دو تا بهشون اضافه می شد و دو تا ازشون کم می شد.

 این شده بود زندگی من. لابد می پرسین بقیه ی اوقات کجا بودم؟ خب معلومه. تو اینترنت یا داشتم کیشلوفسکی نقد می کردم یا داشتم اسطوره می شکوندم. یا داشتم تارکوفسکی رو حلوا حلوا می کردم رو سرم.

بگذریم. زندگی برام خیلی تکراری بود. دلیلش هم کنکور بود. خیلی درس خون نبودم. اما تریپ کنکور یه جوری بود که اگه خارج از این قاعده پیش می رفتم دچار عذاب وجدان می شدم. خلاصه زمستون تموم شد. بهار شد. تابستون شد. و کار من مدام همین رفت و آمد روزانه بود. همون کتاب خونه. همون سوپر مارکت. همون نیمکت. (هنوزم گاهی می رم رو اون نیمکت می شینم)

یک روز به خودم اومدم و تغییراتی که تو این محدوده ی نیمکت فضای سبز پیش اومده بود رو تو این مدت مرور کردم. از روزهایی که من اون جا گذرونده بودم خیلی کم تر بودند. ولی باز هم نامحسوس نبودند. اولش برگ ها زرد و قرمز شدند. بعد باد و بارون برگ ها رو شست و برد. بعد برف نشست و همه چیز رو پاک کرد. بعد برف ها آب شدند و محیط دچار یک خلا بین زمستون و بهار مونده بود. تا مدتی بعد از عید هم همین طور بود. بعد کم کم سبزه ها جوونه زدند. طی این مدت جدول مقابل من رو رنگ زده بودند. کمی اون طرف تر تو خیابون یه سرعت گیر بی ریخت گذاشته بودند که عین بالشت بود و ماشین ها با بدبختی از روش رد می شدند. یه دکه ی روزنامه فروشی (که ما بهش می گیم دکه ی سیگار فروشی) هم اون طرف ترا سبز شده بود. عکس یکی از شهدای جنگ ایران رو هم روی دیوار کتاب خونه نقاشی کرده بودند که البته بعدها موقع چهارشنبه سوری بر و بچه های گیشا زدند سیاه و داغونش کردندو...

با خودم گفتم چه خوب می شد اگه من یه دوربین داشتم و هر روز جا جای این منطقه عکس می نداختم و تغییرات رو کنار هم نگاه می کردم. زندگی نباید اون قدرها هم که به نظرم اومده بود یک نواخت می بود. حتما تغییراتی هم بوده که اعصاب من اون رو درک نکردند.

یک روز نشستم و فیلم نامه ای که دو صفحه بیش تر نبود رو واسه همین قضیه نوشتم. و برخورد خودم رو در مقابل این رویدادها. اما انگار یک نفر قبل از من این کار رو کرده بود. خیلی گشتم تا پیداش کردم: فروغ فرخ زاد. در فیلم خانه سیاه است. برای همین بالای فیلم نامه م نوشتم: به یاد بانوی شعر معاصر ایران: فروغ فرخ زاد

طرح فیلم نامه رو قبل از کنکور نوشته بودم. همه ش خدا خدا می کردم که زودی از شر کنکوره خلاص شم و برم فیلمه رو بسازم (کله ی بابام) از تابستون تا حالا قراره یه ماه دیگه بریم برای فیلم وووورداری!  طرح فیلم رو واسه خیلی ها گفتم. خیلی ها هم نظر دادند. نظر های کارآمد.

اما اسفند ماه دیگه از اون تو بمیری ها نیست. هفته ی گذشته: بعد از وساطت خانه ی سینماگران جوان که بنده رو به ناجی هنر معرفی کردند و اون ها هم خدا رو شکر زیاد پاپیچم نشدند و خیلی زود و بدون دردسر (البته با کمی تاخیر) مجوز فیلم برداری صحن شهر تهران رو از طریق تایید معاونت اجتماعی تهران بزرگ در اختیارم گذاشتند. و هفته ی بعد قراره بریم : فیلم ورررررررداری!

پرسوناژهام رو خیلی عجیب پیدا کردم. دو تا از دوستان دانشجو ادبیات هستند که به خاطر ارادت به فروغ نه به خاطر علاقه به هنرپیشه شدن! پیشنهاد بنده رو خیلی زود قبول کردند. (همین یه مزیتشون به نظر من کافی بود)

تیم کوچیکی که برای فیلم برداری فراهم اومده رو با وساطت دوست خوبم انوشیروان مسعودی (الف.م.سپیده دم) پیدا کردم. که اگه کمک های انوش نبود حالا حالا ها این کار برای من ممکن نمی شد.

فعلا خیلی مُجوّش* هستم!!! واسه همین تو جزییات نمی رم. فقط بگم که اسم فیلم هست: زندگی شاید...

برام آرزو کنید** کارم خوب پیش بره

پاورقی ها:

*مُجوّش اسم فاعل جَیَشَ هستش. به معنی فردی که دچار اضطرابه و جیش داره.  هنوزم درسای کنکور رو یادم نرفته ها!

**گفتم آرزو کنید چون دوستای من اصولا به دعا اعتقادی ندارند ولی مثل خودم یک سینه پر از آرزو دارند

+ نوشته شده در  2008/3/5ساعت 1:52 AM  توسط انیس  | 

دوای درد حکیم باشی

می گفتند روزی روزگاری مرد کشاورزی در روستای خودشون زندگی می کرد. یک روز کشاورز رفت پیش حکیم باشی ده گفت: من شب ها نمی تونم خوب بخوابم. اصلا خواب مرتبی ندارم. تا چشمم گرم می شه از خواب می پرم.

 

حکیم باشی پرسید: تو خونه ت چی داری؟

کشاورز جواب داد: هیچی- یه زن دارم. بچه هم ندارم. با یه سری دیگ و قابلمه و بیل و کلنگ.

حکیم باشی باز پرسید: دیگه هیچی نداری؟

کشاورز گفت: اون بیرون تو حیاط هم یه بزغاله دارم.

حکیم باشی گفت از امشب اون بزغاله رو بیار خونه. باهاش زندگی کنید. موقع خواب هم نزدیک خودتون باشه.

کشاورز رفت و هفته ی بعد اومد. می گفت: حکیم باشی این چه تجویزی بود که کردی؟ دیگه اصلا همون چند دقیقه خواب نامرتب رو هم ندارم. تا صبح تو سر خودم می زنم. این بزغاله هم که امون ما رو بریده. چی کار کنم. خیلی سر و صدا می کنه.

حکیم باشی گفت: آهان. حالا برو اون بزغاله رو بر گردون به حیاط. دیگه تو خونه راهش نده.

کشاورز رفت هفته ی بعد با یک جعبه میوه اومد برای تشکر. گفت: عجب چاره ای کردی حکیم باشی. دیگه از اون شبی که بزغاله رو بردم بیرون راحت راحت می خوابم. تا حالا خواب به این خوبی هم نداشتم..

 

در مملکت ما هم گویی یک قلاده بزغاله به خونه های مردم اومده. که دنیا رو داره می خندونه. امیدوارم اصلاح طلب های عزیز وقتی که این بزغاله رو پرتش کردند تو حیاط به خوبی و خوشی چند سالی رو زندگی کنند. جدا لیاقت ما همینه. 

+ نوشته شده در  2007/9/27ساعت 11:12 AM  توسط انیس  | 

ما-لی-خو-لی-یا-یی

گاهی فکر می کنم به این که هنر از کجا آمده. هنری که هیچ داوری جز نفس وجود آدمی ندارد. فرم چیزی ست که با محتوا می آمیزد و هنر را می سازد. امّا گاهی فرم محتوا می شود و محتوا فرم. و در این جاست که آدمی از نقد زیبایی شناسیک یک اثر هنری به ستوه می آید و در آن گم می شود.  از این رو گاهی نمی توان فرم را از محتوا تفکیک کرد. فروغ می گفت: فرم مثل ظرفِ شیر است و محتوا خودِ شیر. شیر را می توان در شیشه ریخت و می توان در بطری ریخت. محتوا از خود شکلی ندارد. هر جور آن را در فرم بریزیم، به شکل همان فرم در می آید. فروغ می گفت: فرم لازمه ی هنر است.( گفت و گوی شاعران / گدازی تیکو/ نشر زمستان)  و گاه دیده می شود بعضی چیز ها از این که فرم هستند بی زار از فرم اند. دلشان نمی خواهد در قید و بندِ یک شکل و هنجار باشند... و هنر از آن جهت انعطاف پذیر و پذیرا است، می توان هر از گاهی فرمش را از آن گرفت و فرمی دیگر جایگزین آن کرد.
ای کاش آب می بود/ گرمی شد آن باشی که خود می خواهی / آدمی بودن/ حسرتا!/ مشکلی ست بر مرز ناممکن/ نمی بینی؟.. (شاملو)

بحث محتوا بحثی ست طویل تر و عریض تر. مخصوصاً برای آدمی به بی سوادی من که چیز زیادی از فرم نمی داند. آیا بدونِ محتوا هنر وجود ندارد؟ آیا محتوا باید حتما اجتماعی باشد؟ آیا هنر باید در خدمت آدمی باشد؟ پس حساب مکتب پارناس که می گفت هنر برای هنر است کجا می رود؟ نوشته های تی اس الویت به چه کاری می آیند؟ بوف کور هدایت درد چه کسی را درمان می کند؟ سونات های موتزارت بر زخم چه کسی ضماد می شود و شکم کدام بدبختی را سیر می کند؟ موتزارت اشراف زاده ای که اولین قطعه ی خود را در سه سالگی نوشت و موسیقی اش فقط در خدمت دربار بود؟ قطعا دربار باز هم دربار بود اگر موتزارت ها قطعه نمی ساختند و انوری ها و معزی ها مدح شاهان نمی گفتند. آیا هنر فقط برای جامعه است؟
قطعا نه. دویست سالی نمی شود که هنر سنگ جامعه را به سینه می کوبد. شاید نیما از اولین کسانی بود که شعر را در خدمت جامعه گرفت. امّا اگر شعر، موسیقی یا سینما در خدمت جامعه و مفید عام نباشند به درد نمی خورند؟ به یاد می آوریم نوشته های تئوگوفیل گوتیه را که می گفت: هنر چیزی است که وجود دارد. هیچ کاریش هم نمی توان کرد. نقش و نگار های بال پروانه و سایه روشن ها و رنگ بندی های طبیعت به درد هیچ کس نمی خورند. امّا وجود دارند و کسی نمی تواند به آن ها خرده بگیرد. قطعا هنر مفید نیست. چون اگر مفید بود، وارد زندگی روزمره ی آدمی می شد و انسان از آن استفاده ی ابزاری می کرد.
فکر می کنم بهترین راه را همان پارناسیان پیشه کردند. که می گفتند هنر برای هنر است. به نظر من چه پوچ  بود ناصر خسرو که شعر را فقط در خدمت مذهب شیعه اش می دانست. احمقا کارگردانی که فیلم را فقط برای نشان دادن درد های اجتماعی بسازد! چرا وقتی فیلمی در حلبی آباد ساخته می شود حتما در باره ی فقر است؟ چرا در باره ی عشق نیست؟ چرا در باره ی زندگی نیست؟ آیا کیارستمی نگاهی ژرف تر ندارد وقتی در فیلم  زندگی و دیگر هیچ   به تصویر می کشد زمانی را که زلزله زده ها تازه به خاک سیاه نشسته و رودبار خراب شده. همه داغ دارند امّا چند نفر مشغول علم کردنِ آنتن تلویزیونی هستند تا بتوانند بازی های جام جهانی فوتبال را دنبال کنند؟ دیشب بازی اسکاتلند و برزیل بود. سقف بر سر ملّت فرود آمد. امروز کدام تیم ها با هم بازی دارند؟
نمی دانم چرا امروزه روز هر کسی برای جامعه نیافریند مهمل می گوید. سهراب شعرش به کار کسی نمی آمد. فروغ هم که چه دل خوشی داشت.  حسین پناهی هم لابد دیوانه بود که خودکشی کرد. کیارستمی هم عالمی دارد برای خود جدا. شهید ثالث هم که جفنگ می گفت حتما. تارکوفسکی هم که سینماگر نبود. نمی دانست سینما چیست اصلا.... ما آرش معیریان و مسعود ده نمکی و رضا داود نژاد نداریم که به پر و پایش بپیچیم.

باز هم برایم جالب است. مردم سیری که دهنشان بوی پیاز می دهد مدام دنبال سیاست هستند. مثلا نگران مردم خود. نق نق می کنند که چرا مردم گرسنه اند. غرولند می کنند که چرا مملکتمان بوی گدایی و فقر و نفت می دهد. چرا مردم حقوق خود را نمی گیرند. چرا فحشا زیاد است. چرا آقای فلانی در سازمان ملل فلان کرد و فلان گفت. ظاهرا برای مردم می میرند. لابد اگر زنده هستند هم برای مردم است که زنده هستند. اما وقتی به تنگ می آیند همین مردم را گوسفند خطاب می کنند. حضرت آقای شاملو می گفتند من برای خواننده نمی نویسم. برای خود می نویسم. و وقتی سیروس طاهباز گفت: ایشان خواننده را فحش هم می دهند ، آقا فرمودند، مردم می توانند نخوانند! واقعاً چه قدر ژرف و شگرف بود شاملو. و چه خوب محمود تهرانی (م. آزاد) جواب داد: آقای عزیز. اگر برای دل خود می نویسید، برای دل خود بنویسد. شعر هایتان را چاپ نکنید. جلو آینه بگیرید و برای دل خود بخوانید.
نه روشن فکران. مردم گوسفندان شما نیستند. هر کدامشان یک نابازیگر هستند برای فیلم های پناهی و قبادی. مردم فحشدان نیستند.
از طرفی چرا مولفانِ ما نمی خواهند کمی متفاوت با جامعه ی ما باشند؟ چرا در صد سال گذشته ما شاهکاری در ادبیات فارسی ایران نداشتیم که بخوانیم و دلمان نگیرد و افسرده نشویم؟ بوف کور را قلم بگیریم. سمفونی مردگان اگر شاهکار نباشد زیباست. اما چرا آدم را منجمد می کند؟ چرا فریدون سه پسر داشت آدم را دیوانه می کند؟ چه اصراری هست که دیوانه شویم؟ چرا بودن یا نبودن کیانوش عیاری این قدر تلخ بود؟ چرا قصه ی دخترای ننه در و پریا و بارون میاد شر شر شاملو مثل علی کوچیکه ی فروغ به ما نشاط نمی دهد؟ ریتم تند و زیبایش آدم را به رقص وا می دارد اما وقتی بهش فکر می کنی از زندگی بیزار می شوی:

دست زدم به شونه شون / که کنم روونه شون/
پریا جیغ زدند/ ویغ زدند/ جادو بودند/ دود شدند/ بالا رفتند/ تار شدند/ پایین اومدند/ پود شدند/ پیر شدند/ گریه شدند/ جوون شدند/ خنده شدند/ خان بودند/ بنده شدند/ خروس سر کنده شدند/ میوه شدند/ هسته شدند/ انار سر بسته شدند/ امید بودند/ یاس شدند/ ستاره ی نحس شدند/ (پریا شاملو)

 چرا آبزورد در بطنِ سینمای استاد علی حاتمی عرض اندام می کند؟ همه می دانند موتیف ها و مولفه های حاتمی می توانست به آدم نشاط دهد. اما حاتمی نمی خواست ما امیدوار به زندگی از پای اثرش برخیزیم؟ چرا بهروز وثوقی در مادر تکرار شد در قالب اکبر عبدی؟ چرا خواننده ی فیلم دلشدگان افتاد و مرد. فیلم فیلم نمی شد اگر او نمی مرد؟  چرا خواستگاری در کمال زیبایی آن قدر پوچی را بر سر ما خراب می کرد؟ لااقل شهید ثالث و هدایت و گلستان اگر تلخ بودند و تلخ می نوشتند صادق بودند. دروغ نمی گفتند. بی خودی اغراق نمی کردند. ما احتیاجی نداریم که افسردگی را بیش تر از آن که وجود دارد جلوه دهیم. هنرمند ایرانی هنرمند ایرانی نیست اگر اثرش ناامید کننده نباشد؟ مثل عباس کیارستمی دیوانه و الکی خوش است؟

ادامه دارد.... اما تا کی؟ ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  2007/8/9ساعت 11:44 AM  توسط انیس  | 

....

 

باز هم کمرم شکست

 

خدایا ........ چه قدر خسته ام!

+ نوشته شده در  2007/6/20ساعت 1:19 PM  توسط انیس  | 

نوستالژی توپ و انقادات بزرگان

شعر:

یه توپ دارم قل قلیه.
سرخ و سفید و آبیه
می زنم زمین هوا می ره
نمی دونی تا کجا می ره!

آلبرت آینیشتین: این که این توپ به کجا می رود و چرا خلاف جازبه ی زمین به ارتفاع می گیرد امری کاملاً نسبی است.
محمّد خاتمی: جوانان، در سایه ی توپ بازی می خواهند بین خودشان گفت و گوی تمدّن ها ایجاد کنند.
محمّد البرادعی: تحقیقات ما نشان می دهد این توپ از لحاظ رادیواکتیو هیچ مشکلی ندارد، تنها یک سری امور هستند که هم کاری این توپ را با آژانس ضروری و بدیهی می نمایند.
یک استقلالی: همه جا آبیته، خدا کنه توپش آبی باشه.
یه پرسپولیسی: آره خدا کنه آبی باشه با لگد شوتش کنم بره به درک، فقط قرمزته!
یه آقایی اون بالا نشسته: امریکا باید بداند. اسراییل هم باید بداند...
پاریس هیلتون: آره، من خودم یه مایو سه تیکه ی سرخ و سفید و آبی دارم. هر وقت با bf ام می ریم سواحل هاوایی حموم آفتاب بگیریم می پوشمش.
کارل مارکس: حرکت این توپ به سمت آسمان، از لحاظ تاریخی امری اجتناب ناپذیر و جبرانه است. قطعاً این توپ برای همه ی خردسالان است. و مالکیّت خصوصی را دارا نمی باشد.
صادق هدایت: شاید یه چیزی مثل خوره به جونش افتاده که این طوری می چرخه. حتما می ره خودکشی می کنه.
کتاب مقدّس: و خداوند توپ را آفرید...
داروین: شاید این توپ قبلاً یک نارگیل بوده که یک میمون آن را شوت کرده. البته احتمالا این توپ در بدو وجودش به آسمان نمی رفته.
یه بچه: بابا منم از این توپا می خوام!
یه آقایی یه جایی نشسته: روسیه باید بداند، چین هم باید بداند.
تهمینه ی میلانی: توپ، نمادی از زن مظلوم و ستم دیده ست. و به سوی آسمان رفتنش تلاش بی هوده ای برای فرار از شرّ ارزش های خشک و مرد سالارانه ست.
حسین رضا زاده: اوووو چه قدر بالا گدده! یا ابالفضل !!!
هاشمی رفسنجانی: این طور نیست که این توپ برای ما باشد. من خودم از مال دنیا یه توپ بیش تر ندارم. حالا البته، بعضی اشخاص در بعضی جاها  به بعضی افراد بعضی چیز ها گفتند که بعضی ها ، بعضی از آن صحبت ها را اشتباه گوشزد کردند. با همه ی این ها  امّت اسلامی آمادگی کامل رو داره برای مقاومت در برابر این توطئه ها...
فروغ فرّخ زاد: من در کوچه های گم شده ی کودکی خود در پی این توپ می گردم.
فردریش نیچه: مگر انتظار دیگری داشتید؟ این توپ نیست که می چرخد. این شمایید که آن را می چرخانید.
یه آقایی وسط جمعیت نشسته، دستِ راستش - نه ببخشید- دست چپش رو بالا آورده: اوگاندا باید بداندو لیبی باید بداند. بوروکینافاسو باید بداند. جزایر فیجی هم باید بدانند....
اندی: خوشگلا باید برقصن
یه آقایی ، یه زمانی، یه جایی: لکن، این توپ غلط می کند. من خودم تو دهن این توپ می زنم. من توپ را رایگان می کنم. من قیمت این توپ را تعیین می کنم. من به پشتوانی یان ملت دولت تعیین می کنم. اگر هر ایرانی سلط آب بریزد، آب می برد این توپ را.
ابراهیم گلستان: این توپ رو بابا همین نجف دریابندری و شاملو به من هدیه دادن. کلّه باباشون می خواستن پاچه خواری کنن که تو استودیو فیلم .... بسازن.
یه فقره معتاد: داداش من خودم یه چیز دارم قُل قُلیه.
علی دایی: من هستم حالا هر گی هر چی می خواد بگه.
هیتلر: اگر اراده ی نژاد برتر بخواهد، این توپ هیچ کجا نمی رود.
فروید: توپ بازی در این سن؟؟ این نشانه ی عدم اراده ی جنسی شماست.
یک آقایی، یه جایی نشسته ، هی صداشو داره بالا می بره: تاسمانی باید بداند. شبه جزایر فارو باید بدانند. جزیره ی رابینسون هم باید بداند...
دون کورلئونه: چرا اوّل به من نگفتی؟ اون... اون جای دوری نمی تونه بره..... سانتینو، برو برش دار بیارش...
شیرین عبادی: این توپ پس از اصابت زمین به آسمان رفته است. به خاطر اسلام نبوده. مسلما در همه ی دنیا پذیرفته شده، اسلام کسی را فراری نمی دهد.
الکساندر دومای پسر: این توپ رو اولین بار پدرم- دومای پدر- در جلد هشتم سه تفنگدار به توصیف خود در آورد.
الهی قمشه ای پسر: یه روز فردوسی داشت می رفت. نگو داشت می اومد. بعد از این در اومد تو. بعد از اون در رفت  بیرون. بعد یهو یه توپ رو دید. بعد یهو توپو ندید. می گن: الحِکمة ضالة المؤمنُ . یعنی حکمت گم شده ی مومنه!
جرج بوش: دشمنانِ آزادی در سراسر کره ی زمین که با این توپ ها و موشک ها و سلاح های خود، دموکراسی ما را هدف گرفته اند، زیر مشت های آهنین ارتش ما نابود خواهند شد And we just want the perfect Victory
بیل گیتس: حرکت این توپ رو برنامه نویسان مایکروسافت طراحی کرده بودند. امّا چند تا نقص داشت که روز همایش خوب عمل نکرد. ما هم رهاش کردیم تا همین طور سرگردون بمونه.
ژاک شیراک: این توپ با سه رنگ سرخ و سفید و آبیش نمادی از پرچم کشور بزرگ ها، فرانسه ست.
کریسنف گیشلوفسکی: هیچ کدوم از این منتقدا نفمیدن. حتی بچه های پرده ی شیشه ای. که من سه گانه ی سه رنگم رو برای این توپ ساختم.
صبح روز جمعه، یه آقایی، در یکی از شهرستان های ایران، چند تا کور و لال دورش نشستند، امّا به حرفاش نمی خندن(اگه گفتین چرا؟ چون لهجه ش گلیظه) : اخطار می کونم و با کسی شوخلوق ندارم. ای توپ، ای بی ناموس... ای بدبخت. تو که خودته عین او دختر بی حجاب رنگی کردی... تو که می ری تو آسمون خودته بی ناموسی مکنی.... دارم بهت می گم: برگرد به آغوش ِ اسلام و از خودت توبه کون. وگرنه با همین اسلحه می کشمت.
آنتونی رابینز: اراده ی شما می تونه اون قدر زیاد باشه که شما روی آتش هم توپ بازی کنید!
اکسل رُز: welcome to the jungle
کرت کوبین: پالی کمرش درد گرفته. دیگه نمی تونه توپ بازی کنه. دلش می خواد بره زیر پل بخوابه. پالی یه کراکر می خواد
احمد شاملو: پریای نازنین/ چرا توپو می زنین؟/ نمی گین پاره می شه؟/ نمی گین که گم می شه؟/ پریای هیچی نگفتن/ زار و زار گریه می کردن پریا/ مث ابرای باهار / واسه توپ گریه می کردن پریا...
احمدی نژاد: فناوری تولید توپ های رنگی، با مصارف صلح جویانه و تکنولوژی پرتاب آه به آسمان که کشور بزرگ ایران، از آن برخوردار است، حاصل رشد علمی جوانان، و حق مسلم ماست.

انیس: توپ رو بدیدم ز هوا رفت جلو / یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو!

+ نوشته شده در  2007/4/7ساعت 11:51 AM  توسط انیس  | 

این روزا حس می کنم مخم زیادی داره می جوشه. هر چی بیش تر درس می خونم رغبتم به تماشای فیلم یا خوندن رمان یا کلا کتاب یا نوشتن مطلب برای وبلاگ بیش تر می شه. چیزی که بیش تر از هر چیزی باعث این وسوسه ها می شه اینه که خودم رو مدام منع می کنم. اگر چه من سرم بره بعضی چیزام نمی ره( مثلا دست و پام می مونند)

ولی یادم نمی آد هیچ وقت درسا رو این قدر فحش داده باشم. فلسفه و منطقی که می خونیم از آسون ترین و چرت ترین درس هاست که بچه های انسانی همه ش فحشش می دند. از جمله معدود درس هایی هم هست که من خیلی خوب توش تراز میارم. ولی طی این مدت هر سوالی از استاد های فلسفه مون پرسیدم یا بی جواب مونده ، یا هم طوری جواب داده شده که در آخر کتاب منطق به این روش جواب دادن گفتند سفسطه. مثلا وقتی من رفتم پای تخته و اون اصل چرت ابن سینا و که می گه: تسلسل علل نامتناهی محال است (یعنی این که یک چیز بیش تر از یک علت نداره) رو رد کردم استاد آموزشگاه فقط قرمز شد و گفت: شما باید این ها رو یاد بگیری و بری سر جلسه ی کنکور جواب بدی. بیش تر از این نباید پیش بری!

یا مثلا تو منطق یک بحثی داریم به نام عکس. همه ی ما می دونیم که عکس ِ عکس یه چیز خود اون چیز می شه. ولی در منطق اسلامی عکس عکس یک چیز یه چیز دیگه می شه. استاد های منطق وقتی بهشون می گی این درس ایراد داره و چرته سریع می گن: منطق همون زبان ریاضیه. مثلا هیچ عددی غیر از ۱ وجود نداره. هیچ عمل ریاضی ای هم جز جمع وجود نداره. مثلا : عدد پنج در واقع پنج تا یکه!  (خب بعد اون پنج دومی از کجا اومده؟) هیچ عملی هم به غیر از جمع وجود نداره.ضرب در واقع چند تا جمع هستش.  تقسیم در دو در واقع ضرب در یک دومه. ضرب هم از یک سر جمع ساخته شده و جذر هم از یک سری ضرب.

ولی این استاد های با سواد وقتی بهشون می گی در ریاضی عکس عکس یک قضیه ی باید خود اون قضیه بشه سریع گوز پیچ می شن. یا وقتی می پرسی اگه تسلسل علل باطله پس دایره چند تا شعاع داره؟ سریع وقت استراحت می دن تا بچه ها بپرن رو سر و کول هم.

خیلی مفتخریم که در رشته ی انسانی عربی رو با ضریب چهار پاس می کنیم. زبونی که از قرآن قربونش برم اومده. آخه ما که نوه نتیجه های کورش کبیریم چرا؟ (راستی من هیچ وقت نفهمیدم. مگه اسم کورش نمادی از عظمت آریایی و ضدیت با عرب نیست؟ چرا پسوند کبیر بهش دادند. که صفت مشبه بر وزن فعیله؟) بعله دیگه. باید روزی سه ساعت زبونی رو بخونی که تو ماهواره از هر پنج تا کانال یه دونه کانال سکسی به این زبون هست. چه می شه کرد؟ مصیبت عمومی که عزاداری نداره؟

کلا یه چیز خیلی خنده داری هست که درس های دبیرستان، مخصوصا درسای علوم انسانی رو شیرین کرده  مثلا: این که همه ی درسای ما دینی اند. سه تا معارف داریم که اون ها دینی اند. فلسفه ی اسلامی مون که آخر دینه. ادبیات فارسی مون از اول که شروع می شه با مناجات های خواجه عبداله انصاری شروع می شه و با تلمیح های قرآنی تموم می شه. تو جغرافیا پارسال سوال کنکور بوده: در کدام آیه ی کدام سوره قرآن خداوند فرموده ما نعمت های خود را آن چنان که صلاح دانسته ایم بر زمین ارزانی داشته ایم. (منظورش اینه که چون ایران نفت زیاد داره خدا ایرانی ها رو دوس داره) تاریخمون که نصفش رجز خونی های معاویه و یزید برای امام حسن و امام حسینه و این که چرا امام حسن با معاویه صلح کرد ولی امام حسین صلح نکرد. تو زبان سال سوم دبیرستان به جای این که دو تا اصلاح انگلیسی یاد بگیریم که اگه خبر مرگمون رفتیم خارج یه چیزی بلد باشیم گفتن: break یعنی شکستن. fast یعنی روزه. break fast یعنی شکستن روزه. Muslims (مسلمونا) سی روز در سال روزه اندand so on.... 

یادش به خیر اون موقع که کلاس زبان می رفتم، وقتی معلمه ازم پرسید چرا این روزا پکری گفتم:

cause my mind is farted (چون مخم گوزیده)

اونم خیلی با حوصله گفت:  no, thats a persian slang, u should  say :  Im  confused (نه این یه اصلاح فارسیه شما باید بگید من گیج شدم.)

حالا هم دارم می گم : !!!!!!!!!!!!!!!!!!!confused  شیش سیلندر Im  

+ نوشته شده در  2007/4/5ساعت 8:59 PM  توسط انیس  | 

عجب اشتباهی کردم امروز که این متن رو خوندم.

ماه ها کتاب خوندنش شبانه م یک شبه من نازل شد.

 کاش نمی خوندمش.

دونستن درد داره. اینو هدایت می گفت. کاش انیس می موندم و سینا نمی شدم. کاش حاجی آقا می موندم و آقای جاح (آقای جاه) نمی شدم.

به نقل از وبلاگ بهزاد دوگوهرانی عزیز.

عجب روزیه امروز.

+ نوشته شده در  2007/2/20ساعت 12:33 PM  توسط انیس  | 

من- آرش- خواب ها- خاطره ها

اینی که می نویسم حزیونه. نقد کردنی نیست ولی دلم می خواد بنویسم.

 

يه شب مهتاب
 ماه مياد تو خواب
منو مي بره....

ديشب خواب آرش رو ديدم. (تنها دوستي که تو کرج دارم) دوباره (صدباره) خودکشي کرده بود. واي خدا چه قدر اين روزا خواب خودکشي مي بينم. تا قيافه ش رو ديدم فهميدم (مثل هر جمعه) هر چي قرص تو دست و بالش  بوده خورده. يه ليوان آب هم روش.این جور موقع ها رنگ صورتش مثل لاک غلط گیر می شه.  گفتم باز تو قرص خوردي؟
- آره.
- چند تا خوردي؟
- سي تا.
-  د ِخاک تو سرت. کم خوردي.
يه کم به هم نگاه کرديم. و يواشکي خنديديم. انگاري يک فيلم کمدي رو واسه بار صدم تماشا مي کرديم.

- بزن بريم
- کجا؟
- بيمارستان. چه مي دونم. شايدم تيمارستان.
(این دوست ما تو بیمارستان نزدیک خونه شون اشتراک داره. هر وقت خل می شه یه سر اون جا هم می ره. دلم واسه معده ی آرش می سوزه!)

بهش گفتم: باور کن جمعه واسه همه غمگينه. فقط تو که نيستي. من هم دلم مي گيره.

روز جمعه به هزار سال مي رسه
جمعه ها غم ديگه بيداد مي کنه.
آدم از دست خودش خسته مي شه
با لباي بسته فرياد مي کنه...

تو بيمارستان صحنه هايي که مي ديدم با صحنه هاي فيلم هامون قاطي شده بود. من نفهميدم هامون يکي ديگه بود. يا من بودم يا آرش؟ فقط مي تونستم حس کنم تو همون لوکيشنيم.

تو خواب هيچ چيزي منطق نداره. حتي خود ما. چيزاي عجيب و غريبي مي بينيم که اون موقع برامون عجيب نيست. يعني اصلا از خودمون نمي پرسيم چرا اين جوريه. وقتي بيدار مي شيم تعجب مي کنيم. شايد هم ما تو خواب چيز هاي بيش تري مي دونيم که توجيه درست اون وقايع هستند. (البته اين که آرش هفته اي يه بار عمليات شهادت طلبانه مي کنه چيز عجيبي نيست. من اصلا نفهميدم کي رفتيم بيماستان. با چي رفتيم با تاکسي؟) خواب رو گاهي به صورت اول شخص مي بينيم. گاهي به صورت داناي کل. دقت کرديد؟ من گاهي خودم رو هم تو خواب مي بينم. قيافه ي خودم رو حرکاتم رو. به قول ديويد: "شخصا معتقدم" که روان شناسي يک قانون نيست. هيچ معياري براي اندازه گيري نداره. هيچ وقت هم نمي شه ضمانتش کرد که اين قضيه اين جوريه.

 

Arash!!!!

NIRVANA

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صبح زنگ زدم آرش. بهش گفتم ديشب خوابتو ديدم دَيّوس. تو خواب هم دست از سر ما بر نمي داري بختک؟
گفت: ااااااا منم ديشب خوابتو ديدم.
گفتم: جدي. دل به دل راه داره. تعريف کن بينم.
- لباس قهوه اي پوشيده بودي.
- خوب؟
- داشتي مي خنديدي و باي باي مي کردي!
- خب؟
- هيچي ديگه. يهو سيفون رو کشيدم رفتي پايين!
- بر پدرت لعنت.....


يه بار قرار گذاشتم با آرش همه ي خاطرات خوب و بدمون رو بنويسيم. چه کتاب جکي بشه. همه ي اتفاق هايي که چهارراه طالقاني  و خيابون درختي کرج و مهرشهر برامون افتاد. همه ي خل بازي هامون با لسلي و تن تو خدا بيامرز. همه ي صحنه هاي غريبي که تو دبيرستان شبانه مي ديديم. همه ي خاطراتي که با موزيک داشتيم. يادمه اون موقع ها که من تازه ام پي تري پلير خريده بودم( دوسال پيش) يه هدفون دونفره(چهار سره) گرفته بودم با هم موزيک گوش مي کرديم تو خيابون.آهنگ هاي مورد علاقه مون هم : november rain و Dont you cry to night  گانزن روزز و Dance of death  و Power Slave آيرون ميدن و Blind کرن و Walking پنترا و Smils like teen sprit  و The man who sold the world نروانا و  Comfortably numb  و Final cut پينک فلويد بودند.چون سيم هدفونه کوتاه بود. هميشه مثل لاله و لادن کله هامون وصل بود به هم. اصلا عين خيالمون نبود که همه مردم به ما مي خندند. وقتي آهنگ بالا مي رفت. کله هامون هم  دَرَنگي مي خورد به همديگه. وقتي برف مي اومد و سرسري مي شد پياده رو ها،  با همديگه زمين مي خورديم. وقتي مي رفتيم تو تاکسي مي شستيم هيچ کدوم نمي شنيديم راننده چي مي گه. (به خاطر همون هدفون ها) فقط اسکانس رو مي داديم و مي رفتيم تو کُما. گاهي با همديگه  يادمون مي رفت به موقع پياده شيم. بعد وقتي يادمون مي اومد شروع مي کرديم داد و بيداد. همه رو تو تاکسي عاصي مي کرديم. (حتما تا حالا شده با کسي که داره موزيک گوش ميده حرف بزنيد. ببينيد چه طوري داد مي زنه) . موقع درس خوندن الني کاريندرو و پرايزنر و آکسيوم آف چويس گوش مي کرديم( من يادم رفت بگم آرش سه ، چهار ماه تو خونه ي ما با ما زندگي مي کرد.

خيلي نامرده اين آرش که مي خواد خودش رو هلاک کنه. خيلي

آن روزها رفتند
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم و سرشار...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2007/2/13ساعت 0:59 AM  توسط انیس  | 

عید شما هم مبارک!

 

مقدمه: پریروز کلاس قلم چی که چهل و هفت هشت نفر بود همیشه شونزده نفر بودیم؟ هیچ کس هم نپرسید چرا این همه غایب داریم. من هم ترسیدم بپرسم.

                                                   **************


[ادامه مطلب]

 

امروز  حوله و عینکه رو برداشتم که برم استخر. تو راه یه پسر بچه ی کوچولوی سرخ و عرق کرده رو دیدم که با یه زنجیر کوچولو و لیاس سیاه داشت می دویید. به من که رسید گفت: عید شما مبارک.
گفتم عید شما هم مبارک!
رسیدم به استخر. خواستم برم تو.. یارو گفت کجا؟ گفتم می خوام برم تو مجموعه. گفت امروز تعطیله. گفتم می دونم امروز تعطیله. مردم هم روزای تعطیل می رن تفریح.
گفت: چه تفریحی بهتر از هیئت؟
- بله آقا؟

تازه دوزاریم افتاد که امروز عاشورا یا نمی دونم تاسوعا بود. فردا هم هست.

من با این یکی مخالف نیستم. سنته؟ نعصبه؟ خرافاته؟ هرچی که دوست داره باشه. مردم ما بهانه دستشون نیست که خوش باشند. یه چارشمبه سوری دارن. یه اربعین. چارشمبه سوری که غالبا گیر می افتن. ولی اربعین اٌپن تره. هر چی هس. فلسفه ش از هر جا اومده. کاری نداریم این رسم مال کاتولیک هاست. و عَلُم های هیئت ها که هر کدوم ده بیست میلیون پولشه الهام گرفته از صلیب مسیحی هاست. و زنجیر زدن ها رسم های قدیمی کشیش های کاتولیکه. (تشیع سبز تشیع سرخ علی شریعتی ) مهم اینه که کسی که زنجیر می زنه رقص پای قشنگی داره. مهم اینه که مردم دلشون واسه چند روز خوشه. تلویزیون چرندشون رو روشن نمی کنند. به قول هدایت تو توپ مرواری: حشری های و باد کرده ها و ترشیده های دم بخت چشمشون به پهلوون! های عزا داره (وبرعکس) اون که تبل می زنه دو تاش رو تا هوا می زنه. چون حواسش رو شکلک های رو پنجره هاست. اون که عَلَم گرفته دستش حاصل تلاش های خرکی ش تو باشگاه بدنسازی و کراتین و پروتئین های خورده رو داره می بینه. مادربزرگه رفته دم پنجره زور می زنه اشکش بیاد. دِ بی صاحاب نمیاد که.  گدایه دلش خوشه. می ره در خونه ها می گه از طرف هیئت آس ممد تقی اومدم کمک جمع می کنم. هرچی دارین بر دارین بیارین....
شمسی خانوم و قدسی خانوم و شهین جون و مهین جون و الهه خانوم شیرپاک خورده ی دم بخت جمع شدند دور دیگ دارن آش درست می کنن. آش نگو  سوپ امام زین العابدین بیمار بگو. ممد آقا و تقی جون و نقی خان و داش محسن و چه می دونم کدوم سگ زده قرار شده تا صبح دیگ حلیم رو بکوبند تا به عمل بیاد. پسر دعا فروش و دختر کبریت فروش هم امشب عروسیشونه. اصلا هم گرسنه نیستند. با دمشون گردو می شکنن. فقط ما کپه کردیم تو خونه.


امشب تو شهر چراغونه
خونه ی دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
دایره و دمبک می زنن
می رقصن و می رقصونن.
غنچه ی خندون می لیزن
نقل بیابون می لیزن
های می کشن
هوی می کشن
شهر جای ما شد
عیب مردماست دیب گله داره

سیاهی پادشاست دیب گله داره

سپیدی رو سیاه ست دیب گله داره!

پریا بسه دیگه های هایتون گریه تون وای وایتون....


فقط مردم خوش مذهب و خوش مشرب ایران لطف کنند  در این شب های مبارک (نمی دونم چرا بهش می گن محرم حرام) تو عابر بانک ها شمع روشن نکنند!

 

پ. ن. امیدوارم شاملو من رو ببخشه که تو شعرش جای سیاه و سفید رو عوض کردم. آخه مقتضیات زمان بود دیگه کاریش نمی شد کرد

+ نوشته شده در  2007/1/29ساعت 6:24 PM  توسط انیس  | 

Suspended Step of srotk

                           

ديشب يه فيلم خوب از سينما ماوراء پخش شد فيلم نا آشنايي نبود.

گامِ معلّقِ لک لک، تئو آنجلوپلوس

لعنت به مرز ها. لعنت به آب ها.

تو کتاب دن آرام ، اواسطِ جنگ ِ جهاني اوّل يعني سال 1916 وقتي سرباز هاي قزّاق و آلماني ها دور از چشم صاحب منصب هاشون با هم برخورد مي کردند با هم کاري نداشتند. تنها کلماتي که مشترک بلد بودند سوسياليسم و لنين بود. و وقتي اين کلمه ها رو تلفّظ مي کردند مي گفنتند ما هم بلشوييک هستيم و دوست شماييم. گاهي همديگه رو نجات مي دادند و گاهي به هم سيگار و تنباکو تعارف مي کردند. گاهي با هم شوخي مي کردند. و گاهي هم بنا به جبر و اجبار مجبور بودند با هم درگير بشند و چه بسا هم ديگه رو به می کشتند. مخصوصا اوایل جنگ. 

شعار بونچوک و گريگوري اين بود: ما بردارهاي هم ديگر هستيم. ما يک هدف را دنبال مي کنيم. براي چي بايد به خاطر چهل نفر مفت خور شکم گنده که پا رو پاي هم انداختند و حرف گزاف مي گویند  هم ديگر را بکشيم . دولت ها اگه با هم جنگ دارند بروند و خودشان با هم بجنگند. چرا ما مردم بايد با هم بجنگيم ....

واقعا زيبا بود پيوندي که از اين ور آب به اون ور آب مي خورد. آنجلوپلوس يک ماه آماده باش منتظر بوده تا جريان آب رودخونه و آب و هواي اون منطقه وفق مراد بشه. چه قدر لطيفه اون سکاني که مرد، نوار ضبط صوت رو عوض مي کنه و اون رو روي آب ول مي کنه. تو دلم به شوخي گفتم اون خود منم. که ياهو منسجر نداره که سند فايل کنه. واسه همين موسيقيش رو روي آب ول مي کنه. و خدا مي دونه غير از اين حس لطيف چه قدر معني هاي ديگه پشت اين سکان بوده که من فقط از يکي کيف کردم.
و چه قدر مو به تنم سيخ شد / اشک تو چشمم جمع شد وقتي سخن راني اون مرد رو ديدم. گاهي بايد سکوت کرد. تا ناله ي موسيقي را شنيد. از آن سوي صداي باران!
شايد تنها کسایي که تو تماشاچي هاش براش دست زدند بيننده ها و علاقه مند هاي سينماي آنجلوپلوس بودند که حس کردند اون چي مي گه.

سکان آخر فيلم هم براي خودش کارت پستال زيباييه. از اين آدم ها زياد هستند. به معني ديگه مي شد گفت: اين جا هرکي به هرکيه. ها ها ها.

خوش بختانه کادری که روی فیلم های آنجلوپلوس کار می کنند- از اون جا می دونند فیلم چه کسی رو دارند دوبله و بازسازی می کنند زیاد کیفیت فیلم رو پایین نمیارند. هم گام معلق لک لک و هم دشت گریان نسبت به کارای جدید دیگه خوب دوبله شده بود. موسیقی فیلم کمی آسیب دیده بود ولی باز هم خوب بود. سانسور هم که مصیبت عمومیه و عزاداری نداره.

اخیرا به همت دوست خوبم علی رضا تهرانی- سه تا از کاست های النی کارندرو با عناوین گام معلق لک لک - نگاه اولیس  و ابدیت و یک روز از طریق نشر ایران گام با بازار موسیقی تهران ارائه شده. از علی رضا خیلی ممنونم. وقتی تعریف می کرد که واسه ی نشر این موسیقی مینیمال بی کلام چه خان های رستم و اسفندیاری رو پشت سر گذاشته کلی تو دلم بهش آفرین گفتم.

من اعتراف مي کنم هيچ توضيحي در باره ي فيلم ندارم. براي مثال شما چه توضيحي راجع به نقاشي جيغ فرانسيس گويا داريد؟ امّا بايد بگم اين سينما روي زندگي من تاثير مثبتي مي ذاره. من رو به جاهاي دور مي بره تا از دور نگاه کنم زندگي رو. تا چشم اندازي رو در مه ببينم. تا دشت گرياني رو ببينم. تا گام مرددّ لک لکي رو ببينم. دنيا رو  از نگاه خيره ي اسطوره هاي يوناني ببينم. با اون به سيترا سفر کنم. تا آتن، تا فلورانس، تا شيراز، تا خونه ي مادر...

به خدا من ديوونه نيستم!

پي نوشت: (فرقي نمي کنه خودش يا بدلش) کارکتر صدام اعدام شد. حرفي ندارم. بعضي ها مي گن اون رو نبايد مي کشتند .بايد دکوري نگه ش مي داشتند. تا مردم ببينند پر رو بشن . ولي اگه با مردنش دل هزار تا مادر رو تو خرمشهر و درود و آبادان و بصره خنک مي کنه چه بهتر. حرف من اینه که با مردنِ اون بدهیِ این آدم شاید به یک سرباز ایرانی پرداخت شده باشه. اون هم به محترمانه ترین شکل ممکن!

 

+ نوشته شده در  2007/1/2ساعت 11:15 PM  توسط انیس  | 

یکتا شعر یک مرد

غمگین مباش سهراب

به زودی
خط بریل

برای موش های کور
ابداع خواهد شد.


ع.م.الوندی

......


غمگین نباش تارکووسکی

غمگین نباش حسین پناهی

غمگین نباش ون سان ون گوگ

غمگین نباش پازولینی

غمگین نباش ایتالوکالوینو

غمگین نباش هادی صداقت


غمگین نباش چارلی چاپلین


.............
+ نوشته شده در  2006/12/24ساعت 9:5 AM  توسط انیس  | 

 

امروز بعد از سه ماه رفتم کرج. گند زده بودند به این شهر. دیوار تمیزی وجود نداشت. به تیر و جدول و سطل آشغال و ایستگاه اتوبوس هم رحم نکرده بودند. واسه خاطر انتخابات می گما. حواستون جای دیگه پرت نشه.

جهنم! اینا کشک خودشون می سابن ما کشک خودمون رو. سمفونی سه گورسکی تو گوشم بود. (یعنی توخلسه یا همون فضا بودم). مثل دیوونه ها داشتم راه می رفتم. یهو با قیافه ی بهت زده و تقریبا خندون دو تا خانوم جوون بود که به خودم اومدم. داشتن به دستای من می خندیدند. که پر شده بود از اعلامیه های تبلیغات انتخابات. من که حالیم نبود. همین جوری که راه می اومدم هر کی هر چی تراکت و ورق کاغذ و تقویم و دفترچه تلفن و ساعات کار مترو و اوقات شرعی که پشتشون (در اصل جلوشون) عکس نامزد های خوش تیپ انتخابات بودند رو  بهم داده بود نگه داشته بودم تو دستم. شده بود یه خروار. جلوم رو کم کم دیگه نمی دیدم. همه رو ریختم تو سطل آشغال. رفتگر نارنجی پوشی که اون نزدیکی بود فکر کرد دارم کمکش می کنم! جدا اگه من هم به جای اون بودم با این گندی که به شهر زدند اعصابم حسابی گه مرغی بود.

طی مسیر چهارراه طالقانی و میدون آزادگان که پیاده اومدم یه خورده رفتم تو نخ این نماینده ها.

شکل های مختلف داشتن. بذارین بیش تر توضیح بدم:

 آقای نمی دونم چی چی دودانگه. شیش جور اعلامیه درست کرده بود. زیر یکی شون نوشته بود: شهر من من به تو می اندیشم نه به تنهایی خویش!  یه نوع دیگه درست کرده بود مرتیکه گنده با گرمکن ورزشی و یه دمبل یا یه چیز دیگه بود تو دستش...... دودانگه حامی اصولگرایان ورزش کرج

راستی اصولگرایان ورزش یعنی چی؟ من اینو نشنیده بودم!

یکی شون این شکلی بود: از دور اسمش رو خوندم نوشته بود شهید مهدی رمضانی. گفتم خدایا این که شهید شده احترامش به جاش ولی چه جوری باز اومده نماینده شده؟ رفتم جلو دیدم نوشته سید مهدی رمضانی! ولی خدایی قیافه ش شبیه جنازه ی سربازایی بود که بعد بیس سال پیداشون می کنن.  زیرش نوشته بود. مشاور حقوقی و خانواده. حامی مردم. تو که ما رو مردی.

رو یه اعلامیه نوشته بود فقط خدا! زیرش هم ریزتر اسم یارو نوشته بود. جانباز پنجاه درصد سپاه پاسداران! خدا به دور. عکسش هم یه چیز تومایه های این بود

یکی دیگه یه آقایی بود این شکلی. وکیل پایه یک دادگستری. شعارش رو نوشته بود: کرج ایران کوچک است. (تازه من یادم اومد که مامان منم می تونس نماینده بشه ولی بی کار نبود طفلی)

این وسطا یه خانومی بود سی ساله این شکلی اسم ها رو اگه یادم نیست بهم حق بدین. کیه اون همه رو حفظ کنه. زیرش نوشته بود: ائتلاف بانوان کرج سوابقش رو هم نوشته بود. لیسانس نقاشی. فیلم ساز - نمایشنامه نویس- گریمر حامی جوانان. (فکر کنم یا رد بشه یا رای بیاره)

یکی دیگه بود این شکلی عینکش دسته کلفت بود البته. دستش رو هم گذاشته بود رو عینکش. با خودم تصور کردم اون موقع که داشته عکاسه ازش عکس می نداخته چن دقیقه این دسته (به طور اتفاقی) روی این عینک بوده تا این عکسه یه خورده کم تر ضایع از آب در اومده.  هیچی زیرش نداشت. فقط اسمش رو نوشته بود.

بعضی ها می گن از رو جلد کتاب مطالب رو کتاب رو قضاوت نکن. ولی خدایی این بشر هایی که من دیدم حتی روی جلد هم خیلی ۳ بودند.

راستی یادم نره. داشتم تو پاساژ رضا راه می رفتم یه خانومی یه پوستر گنده بهم داد. یه نگاه انداختم بهش دیدم. هههههههههههه! این خودشه. بی چاره خودش داشت برای خودش تراکت پخش می کرد. بهش گفتم خانوم من حتما به شما رای می دم. خوشحال شد. (لابد با خودش فکر کرده آخ جون حالا تعداد رای هام شد ۲ تا. یکی خودم به خودم. یکی این پسره بهم می ده. باید بیش تر تلاش کنم.)

ولی به جرات می گم اینقده زیاد بودند  که من یه قیافه رو به ندرت دو بار می دیدیم. همه هم واسه پوز زنی اومده بودند.  در ضمن این وسط دلم واسه رفتگر ها و نظافت چی ها بیش تر از همه سوخت. با لیسه و کاردک افتاده بودند به جون گرانیت های نازنین بانک ها و اداره ها.

واقعا ناراحت کننده بود. مردم ما خودشون رو با چه چیزایی سرگرم می کنند! انتخابات.(نمی دونم چن بار) شب یلدا(سالی یه شب) عید نوروز(چند سالی یه بار اگه عید به محرم نخوره)  عزاداری امام حسین.(سالی ده شب اگه به عید نخوره) چارشمبه سوری. (سالی یک شب) جام جهانی (چهار سالی یه ماه) و جشنواره ی کن! این از اون خنده های عصبیه که ایرونی ها همه باهاش آشنا هستند. همچین باید بخندی که جر بخوری.

 

+ نوشته شده در  2006/12/13ساعت 11:17 PM  توسط انیس  | 

بخوان!

می گوید بنویس. می گویم چه بنویسم؟ می گوید هر چه که دوست داری. می گویم چیزی دوست ندارم. می گوید بنویس، ورق های روزنامه رو پاره پاره کن. ریز ریزشان کن. و بعد با چسب به هم بچسبان. بعد هر چه خواندنی بود را بنویس.
این کار را کردم. دادائیسم در قبر لرزید. چه حاصل آمد. می گویم تمام شد. پاک نویس کردم. می گوید: بخوان. گفتم نمی توانم. گفت بخوان!

به نام خودش. به نام خودم. به نام تو. به نام همه سوگند می خورم. نمی توانم. نمی توانم.

تهدیدم کرد. اشتباه می کرد. شاید نمی دانست کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد را نمی توان تهدید کرد. امّا قلب من هم لرزید. از آن ششلولی که بر کمرش بود و گمانم متعلق به عهد وزوزک بود. یا از آن سرب داغی که هر روز به انتظار من می جوشید و داغ تر می شد و ته می گرفت.

امروز هم با او تنها بودم. تنهایی، تنهایی، تنهاییِ عریان! به مرضی می ماند که تنها مسکّنش خودش است. تنهاییِ عریان. وقتی در کوچه قدم می زدم هیچ کس را ندیدم. به من می گفت بیا . با ما باش و پادو شاهی کن. بخوان. بخوان. بخوان...

من گفتم نه. هر چه دوست داری بکن. من کسی نیستم که خودم را در بهشت مینوی تو زنجیر کنم و کلیدش را  در جهنّم زیر پایم پرت کنم. بگذار زندگی کنم. این کاغذ پاره ها زندگی نیست.بگذار ببینم چیست آن چه می گویند زندگیست. بگذار آزاد باشم. بگذار آزاده باشم. بگذار آزاد بمیرم.
عکس اژدهای آتشین گاو سرش را از نمی دانم ته و توی کجای پیراهنش بیرون آورد. تنم لرزید. گفتم زیباست. عکس دیگری نشان داد. زنی بود برهنه. شبیه به مایکن های اروپایی. گفتم تمامش برای خودت. آلبومشان کن. بر دیوار خانه ات قاب بگیر. عبادتشان کن. ولی رهایم کن. رهایم کن. کاغذ را پرت کردم.

چهره اش در هم فرو رفت. رفت. رفت و تنهایم گذاشت. تنهایی عریان. دوست همیشگی ام که جامه ی تن من است. شیشه ای از جیبش در آورد و به من تعارف کرد. این مزخرفات هم برایم تکراری بود. نخوردم. کاغذ لوله شده ای را بیرون آورد و آتش زد و به من داد. نگرفتم. دنبالِ چیزِ جدیدی بودم که قابل نوشتن باشد. دود و دوا تکراری بود. عشق را به من گوشزد کرد. گفتم بگذار فکر کنم. کمی قدم زدیم. ساکت جلو رفتیم. کاش سگی این اطراف بود و پارس می کرد. کاش خروس بی محلی این سکوت را می شکست یا روباهی در دور دست زوزه می کشید. امّا نه. هیچ صدایی نیست.
 سر کوچه کسی را تازیانه می زدند. وقتی رسیدیم رفته بودند. جلو رفتم. زیبا بود. رعنا بود. خونی که از پیشانی اش جاری بود جلوه ی خاصّی به صورتش می داد. به او رسیدیم. به تیرک چراغ بسته بودندش. دستش را گرفتم. سرد بود. خشک بود. خون تمیز از پیشانی اش می آمد. نامش را پرسیدم. قطره ای اشک از چشمانش ریخت و از حال رفت. انگار سال ها بود که از منجمد بود.
راهم را گرفتم. او را روی شانه اش انداخت و پشت سرم آمد. می خواست با او چه کار کند. کسی چه می داند شاید روزی مرا هم این چنین روی دوش انداخته باشد.
به سه راهی بعدی رسیدیم. سه نفر آن جا بودند. جوانی با لباس های پاره . مظلوم در نگاهی از پس پلک هایش. لباس هایش خاکستری و خاکی بودند. شاید قبلاً رنگ دیگری داشتند. نمی دانم. مردِ پیری دستش را گرفته بود. مرد پیر چاق بود. اگر چه مُردنی، امّا پر هیبت بود. با خودم فکر می کردم اگر در همین اثنا، رویش را به من کند، با آن ابرو های دراز و نامرتّبش، با آن سبیل های از بنا گوش در رفته ی جو گندمی و آن شکم بزرگش، چیزی از من بخواهد. چه گونه از زیر تقاضایش شانه خالی کنم؟

 در چند متری آن ها، جوانِ مو بور نسبتاً زیبایی بود. پیرمرد به من توجّهی نکرد. به جوان مو بور که لباسِ سر تا پا قرمز داشت گفت: بیا. بیا و با این رفیق دوست باش. بیا و رویش را ببوس. بیا و رفاقتی بر هم بزن. امّا جوانِ قرمزپوش سر جنباند: با چه کسی؟ با او؟ دست بدهم؟ رویش را ببوسم؟ دیوانه شدی پیرمرد؟ شأن مرا این چنین می پنداری؟ او بازار مرا کساد کرده است. جلو هجره ام آبرو ندارم. حالم از رویش به هم می خورد. او را ببوسم؟
پیرمرد تقاضایش را بار دیگر تکرار کرد. این بار چشمانش از کاسه بیرون زده بودند: بیا. بیا و تمامش کن. این قدر کش نده این داستان را. بیا و قالِ قضیه را بکن. رویش را ببوس. دستش را ببوس! او را دل چرکین نکن. بازار را به خود نخندان.
امّا جوان مو بور باز هم امتناع می کرد. سعی می کرد به آن های نگاه نکند. خود را با نقش های روی اسفالت خیابان سر گرم می کرد. گویی بی اعتنا است.
نا گاه پیرمرد، دست مردِ ژنده پوش را رها کرد و به دنبال او افتاد. عربده می کشید. فریاد می زد. شاید با خودش فکر می کرد اگر کمی کم تر چاق بودم می توانستم او را بگیرم. چند دور به دنبال او دوید. ضربه ای حواله ی پشت جوان کرد. امّا پسرک می خندید. انگار کودکی با تفنگ آب پاش او را دنبال کرده باشد. می خندید و فرار می کرد. نگاهم متوجّهِ مرد ژنده پوش شد. کمی به لکّ و پیس های صورتش زل زدم. سرش را پایین گرفته بود و مثل یک اعدامی گریه می کرد. گریه ای بی صدا و مردانه. که قلب هر انسانی را می لرزاند.
به اطرافم نگاه کردم. همراهِ نعش کشم رفته بود. نمی دانم. شاید الان داشت با آن جنازه ی زیبا عشق بازی می کرد. شاید با بدنِ گرم خود سعی می کرد او زندگی دهد. شاید روزی مرا هم این چنین زندگی داده باشد.
مردِ چاق ، خسته و عصبانی و عاصی بر می گشت. جوانِ قرمز پوش ناپدید شده بود. جلو آمد. با چشمانی که از عصبانیّت دو دو می زد به مرد ژنده پوش زل زد. شاید می خواست تلافی اش را سر او در بیاورد. به اون نزدیک شد. دستی بر پشت او زد: دیگر او را در میان خودمان نداریم. با هم کار می کنیم.

کتاب ضخیم کهنه ای به او داد و او را ترک کرد. آرام راه می رفت. آرام و پر هیبت. تسبیح دانه درشتی از جیبش در آورد و به سمتِ بالای خیابان روانه شد.
ژنده پوش بر زمین افتاد.کتاب را بر سینه فشار می داد و صورت پر لکّ و پیسش را بر زمین می کشید و گریه می کرد. بعد همان جا خوابید. آرام. شاید در این فکر بود که روز بعد را چه گونه سپری کند. این فکر مرا هم آزار می داد. پاهایم تیر می کشیدند. باید می رفتم. رفتم. رفتم و از آن جا دور شدم. در ته کوچه، هیکل تنهایی را دیدم. که از عشق بازی با آن جنازه ی زیبا سرافراز شده بود. باز پشت من افتاد و عقبدار من جلو آمد. کاغذی از جیب در آورد و با خنده گفت: بخوان.بخوان...

 هیچ نگفتم. گفتم تنهایم بگذارد. و او پشت سرم هم چنان می آمد.
روز شد. روزی دیگر.

+ نوشته شده در  2006/11/3ساعت 11:25 AM  توسط انیس  | 

دیشب فیلم دختری با گوشواره ی مروارید به کارگردانی پیتر ویر رو از سینما چهار نشون داد. البته من ننشستم فیلم رو برای بار سوم ببینم. و هیچ راهی هم نبود که به بچه هایی که علاقه مند هستند به این فیلم هم یه ندا بدم که فیلم شروع شده.

فقط چند تا از سکان هاش رو دیدم. صدای گریت اصلا بهش نمی اومد. البته بقیه ی دوبلر ها خوب بودند.  حالا با این قضیه ی سانسور جمهوری اسلامی می شه یه جوری کنار اومد. با عوض کردن دیالوگ ها هم می شد کنار اومد. با سانسور های نصفه نیمه که همه ی صفحه ی تلویزیون می شه کله ی زنیکه و ما باید بشینیم جوش های دوران جوونیش رو بشماریم(چون یقه ی لباسش یه خورده بازه) هم می شه یه جوری تا کرد. ولی من نمی دونم این صدا و سیما چه اصراری داره که تر بزنه به کیفیت فیلم ها. نه موسیقی فیلم می مونه نه رنگ و رو.

به هر حال من از این فیلم( دی وی دیش نه سانسور شده ش) خوشم اومد. اصلا از این پیترویر خوشم میاد. این فیلمش هم قشنگ بود البته  به اندازه ی انجمن شاعران مرده خوب نبود ولی بازم بدک نبود. معمولا فیلم هایی که بر اساس رمان نوشته می شن خیلی ضعیف اند. ولی این خوب بود. تمام صحنه های فیلم مثل نقاشی بود. یعنی اگه ریموت رو می گرفتیم دستمون و هر وقت دلمون می خواست فیلم رو نگه می داشتیم یه موضوع نقاشی داشتیم. البته این به خاطر فیلتر زرد دوربین هم بوده احتمالا.

دوست ندارم به خود فیلم بپردازم. چون چیز پنهانی نداشت که کسی نفهمه. گریت دختری که هویج ها و کلم ها و لبو ها رو هم اندازه می بره . از همون اول به هنر های تجسمی اهمیت می ده. اون قدر که تو کار نقاش دخالت می کنه و با این که یه کلفت لچک به سر کم رو و ترسو بیش تر نیست به خودش اجازه می ده که صندلی رو از نقاشی اربابش حذف می کنه.

وقتی نقاش ازش می پرسه ابرها چه رنگی اند مثل یه آدم عامی نمی گه سفید. خوب نگاه می کنه: بعد چیزی که می بینه رو با نگاهی نکته سنج می گه: زرد- آبی- سبز- خاکستری- کرم... و سفید که بدیهیه رو نمی گه. و این نشونه ی دید هنریشه.

زن نقاش ظاهرا زن زیباییه. زیبا تر از گریت. حوصله ی خاله زنک بازیش رو ندارم که چه طوری زن نقاشی شده به مردم چه ربطی داره. اما اصلا هنرمند نیست. در تمام طول فیلم بارداره. حتی بعد از زایمانش هم ژست زن های حامله رو داره. و همیشه با جواهراتش- با شونه ی صدفیش با گوشواره های مرواریدش ور می ره.

من از آدم هایی که دید تجسم هنری ندارند خیلی حرصم می گیره. اصلا یه جورایی باهاشون بر نمی خورم. مثل زن نقاش. یا مادر نقاش. که تصور می کنه نقاشی ها یه سری تابلو اند که برای پول خلق شدند و به زودی فروخته می شن. واسه این فیلم حرف زیاد هست برا گفتن. حرف هایی که همه با دیدن فیلم خودشون بهش پی می برند. من هم که اهل فیلم تعریف کردن نیستم. هر چند شاید این دفعه اسکلت فیلم رو لو دادم. ولی به هر حال خودتون برین فیلمو ببینین خوب به من چه؟

+ نوشته شده در  2006/9/30ساعت 6:57 PM  توسط انیس  | 

  

    sorry my pencil s masterbator

Idont know whos that undertaker

dream on me and burn in libito

your heart beat s like a masqito

in spid of our last  chat

i said feel an awful flue

i kneeling in room

and think about  

you raped me on corridor

and i just  said you i m not on mood

every thing has gone very good

i  cant make it

i have a headec

i know you too can feel it

you re  not safe 

with my friendship

so find any one for your self

     well run away

so get away

and

far away

now shut the  fuck up       

+ نوشته شده در  2006/9/6ساعت 7:53 AM  توسط انیس  | 

باغبان دشت:


چرا فرق مي کند سکوت با سکوت؟ چه فرقي است بين سکوت مرده و سکوت زنده. چه فرقي است بين سکوت زهدان و سکوت قبر.چه فرقي است بين سکوت چال گور کن و چاه بابل؟ چه فرقي است بين سکوت مرداب و سکوت کلاس انيستيتو زبان در ساعت سه عصر.
لعنت به اين ساعت سه عصر که بد ترين ساعت روز مي باشد. چون براي هر کاري بي موقع و در هر فصلي غمگين و نا اميد کننده مي نمايد. به قول سارتر که مي گويد: در ساعت سه عصر هر کاري بخواهي بکني يا خيلي زود است يا خيلي دير. و لعنت به من که در ساعت سه عصر يک ساعت و نيم زود براي امتحان ترم به کلاس آماده ام. و لعنت به اين عبّاس . با آن چشم هاي مهربان گوساله وارش که به من زل زده . وقتي به من نگاه مي کند حس مي کنم يک نور افکن را از سمتي به صورتم مي تابند. لاکردار از خير ما هم نمي گذشت.
- تو چرا امروز زود اومدي؟ چرا رفتي تو کار من؟
- تو چرا امروز زود اومدي؟ چرا رفتي تو کار من؟
عادتش بود که سوآل آدم را به خودش بر مي گرداند. گمانم اين عادت را از زمان مهدکودکش تا به حال فراموش نکرده. نشسته بود دقيقاً جلو من. سرِ بيست ثانيه صداي فرو دادن آب دهانش نويد زنده بودنش را به اعصابم مي زد. ديگر داشت کلافه ام مي کرد.
- نمي شه بري يه گور ديگه بتمرگي؟
چيزي که گفتم پرده ي گوشش را لرزاند. امّا به شعورش رسوخ نکرد. مثل اين بود که به خر ملّا بگويي: جسارتاً، عجالتاً، عنايت فرماييد، جاي مبارک را عوض نماييد.
براي يک دقيقه صداي قورت دادن آب دهانش را نشنيدم. خوشحال شدم. فکر کردم شرّش کم شده. يا لااقل مُرده. امّا وقتي سرم را بالا آوردم، ديدم همان جا نشسته و دو بند از انگشت اشاره اش را تو دماغش کرده.
تحويل نگرفتمش. تا دقيقه ي ديگر هر دو به همان حالت مانده بوديم. آخرش حرصم در آمد و شروع کردم به متلک انداختن:
- داري گرانيت استخراج مي کني عبّاس جونم؟
اصلاً به حرفم توجّه نکرد. من هم مثل بنده خدايي که از پيامبري معجزه اي ديده باشد، داشتم به او ايمان مي آوردم. آخر مگر مي شود دو بند از انگشت اشاره را اين جوري تو دماغ فرو کرد؟ پنداري داشت کره ي چشمش را انگولک مي کرد. با خودم گفتم : يا انگشتش يکي دوسانت کوتاه است. يا دماغش مثل اهرام سلاسه ي مصر چيز اسرار آميزي دارد:
- ببين، بيا از اون يکي سوراخه برو غافل گيرش کن؛ دِ لامصّب خفه کردي دماغو که.
بالاخره از خيرش گذشت. وقتي دستش را پايين آورد، ديدم نه. انگشتش کوتاه نيست. هر چه بود همان دماغ اسرار آميز بود. يقه ي پيرهن را تکان و سنده هاي خشک شده ي دماغش را که از حفّاري لعنتي اش حاصل شده بود تو هوا پخش شد. تو باريکه آفتابي که از پنجره ي کلاس رد شده بود مي شد همه شان را مثل گرد و غبار ديد. تا دو سه دقيقه ي نفس نکشيدم. تا گرد و خاکش بخوابد. لعنتي اين عبّاس خيلي کثيف بود. موقع صحبت کردن بوي گند دهانش از دو متري لگد مي پراند و آدم را به عقب نشيني وا مي داشت. بوي گندِ عرقش هم در تمام  موسسه شهره ي کس و ناکس بود. بچّه هاي اسمش را گذاشته بودند شب بو. البتّه نمي دانم کدام حرام زاده ي از جان گذشته اي شب را با او طي کرده بود و فهميده بود که شب ها هم بو مي دهد. چيزي که عيان بود حاجتي به بيان نداشت ،اين بود که عبّاس روز ها هم بوي سگ مرده مي داد.  يکي دوبار جلو دختراي ته کلاس بدجوري بهش توپيدم:
- عبّاس جان مي شه يه خورده بري اون ور تر لب پنجره بشيني که شايد بوش بره بيرون؟ نمي دونم تو شکم تو گربه مرده يا تو راه که مي اومدي کلّه پاچّه ي سگ ميل فرمودين....
از همان روز به بعد رفتارش با من تغيير کرد. من هيج مرده اي را رو نمي دهم که بيرند به کفنش. امّا اين حرام زاده را مادرش نزاييده بود. گويا ريده بودش. اينش خنده دار بود که براي من خطّ و نشان هم مي کشيد. من هم که تو جنگ لفظي هميشه مجهّزم:
- حالا بعداً مي بينيم! چنان ضايعت بکنم جلو دخترا که پرات بريزن.
- بخواب بابا. به قول اون يارو کوره خواهيم ديد. تو راستي مي گي.
- واستا تو. حالا نشونت مي دم.
- بکش پايين نشون بده. منو از چي مي ترسوني آشغال کلّه؟
بد بختي ماجرا اين بود که عبّاس خيلي هم سگ حشر بود. لعنتي هر کاري مي کرد، مربوط مي شد به يک قضيه ي سکسي. مثلاً وقتي ازش مي پرسيديم: تو که صورتت پُر از جوشه، چرا اين قدر موز مي خوري؟ جواب مي داد: آخه کمر رو صفت مي کنه!
مي گفت: بعضي روزا  با اتومبيل برادرش مي رود فلکه ي دوم صادقيه. يک چک پولِ پنجاه يا نمي دانم صد هزار توماني را مي چسباند پشت شيشه ي ماشين و سرِ يک ساعت يک فرشته ي الهي (احتمالاً عزرائيل ، شايد هم ابليس ثابق) را تور مي زند. البتّه من مي دانم که اين عبّاس مال رانندگي تو تهران نيست. موقع راه رفتن هم عقب و جلو اش را قاطي مي کرد؛ تا برسد به  رانندگي. از آن گذشته عرضه ي اين گنده گوزي ها را هم ندارد. از همه فاحش تر آن که همه مي دانستند عبّاس جان به عزرائيل را اقصات صد ساله مي دهد. مطمئناً اگر بيست هزار تومان پول بادآورده هم داشت، آن را هم تو متکّا قايم مي کرد. يک بار با بچّه ها قرار گذاشتيم به مناسبت تولّدش برايش يک شانه و آينه و مامِ زير بغل و مسواک برقي بخريم. امّا در نهايت وقتي ديديم که عبّاس تا اين حد ناخن خشک است که به خودش هم رحم نمي کند به فکر مان رسيد که بهتر است پولِ نازنين را به خاطر اُمّ الفسادِ بي پدري مثل عبّاس به تخم گاو نماليم.
لعنت به اين ساعت چهار عصر. يک ساعت است که اين جا توي کلاس نشسته ام و از اين عبّاس مادر مرده چرت و پرت مي نويسم. پس کي موقع امتحان مي شود. عبّاس هم که ساکت ساکت است. چنان زدم تو راهگوزش که ديگر حرف نمي زند. حتّي محض تنوّع دستش را تو دماغش نمي کند. حتّي آب دهانش را فرو نمي دهد.
لعنت به اين سکوت. چرا صدا با سکوت آشتي نمي کند؟ چرا کلمات انتظار مي کشند؟ چرا من با تو تنها نيستم؟ چرا هيچ کس با هيچ کس تنها نيست؟ چرا شب از ستاره ها تنها تر است؟ چرا اين عبّاس اين قدر فلک زده است؟
پي نوشت: اين هم باز آفريني.
+ نوشته شده در  2006/8/22ساعت 12:30 PM  توسط انیس  | 

I Apologize

من خیلی پیش میاد که از دیگران معذرت خواهی کنم. گاهی اوقات وقتی می رم بقالی می گم:معذت می خوام. می شه بهم یه دونه فلان چیزک بدین؟

از اون جا که معذرت خواهی خیلی کاربرد داره الان هم می خوام واسه چن تا  از دوستام به خاطر سوتفاهمی که شده معذرت بخوام.

البته یه چیزی. من نمی دونستم قراره این جوری بشه. وگرنه مثل همیشه تو دلم با خودم حرف می زدم. ولی به هر حال گاهی وقتا بعضی مسائل طوری با هم قاتی می شن که خودت هم سر در نمیاری.

من آدم پانکی هستم. البته شلوار جینم تا پاره نشه پاره ش نمی کنم. از این رو با رفقام خیلی راحت صحبت می کنم. بار اولی نیستش که این جوری سوتفاهم پیش میاد بین دوستام.

مثلا یه بار یکی از بچه ها که برام سی دی رایت کرده بود سی دیه تیک داشت و خوب نشون نمی داد. من به جای این که بهش بگم: پدرام انگاری سی دی مادرت خرابه گفتم: پدرام مادرت خرابه. این جوری بود که می خواست از پشت پیشخونش بیاد بیرون و من و آبکش کنه و بچلونه از پاچه آویزون کنه تو ویترینش.

ولی در کل سالو فیلم خوب و واقعی ای بود.

+ نوشته شده در  2006/8/20ساعت 11:56 AM  توسط انیس  | 

تولد چه ربطی داره به شقیقه؟

هيجده سال و هشت ماه پيش ، احتمالا تو خانه ي ويلايي سپيدسرا، پدر و مادر من يک اشتباه بزرگ کردند. يک گناه. با اين که قبلا دو مرتبه اين اشتباه احمقانه را کرده بودند ولي بازهم مرتکب اش شدند.
تبعات اين گناه این جوري بود:
يکي، دوتا، چهارتا، هشت تا، شونزده تا، سي و دوتا، شصت و چهار تا، صد و بيست و هشت تا، دويست و پنجاه و شش تا، پونصد و دوازده تا، هزار و بيست تو چهارتا، دوهزار و چهل و هشت تا، ... .

... و نطفه ي من شکل گرفت!
يک ماه زود تر از آن چيزي که تو کتاب علوم راهنمايي مان نوشته بود، به دنيا آمدم. اسم ام از تلفيق کلمه ي گناه در زبان انگليسي با اولين حرف اسم کوچک مادرم که آخر اسم همه ي بچه هاي پدر و مادرم هست ساخته شد.(Sin+A)

از شيرخوارگي تو مهدکودک بودم. آن قدر شير خشک خورده بودم که وقتي شير مادر بم دادند نخوردم. فکر کردم تقلبی است. شايد واسه همین هميشه مريض و ضعيف ماندم. صرع هم بد مرضي است.
وقتي چهار سالم شد پدر و مادرم اضافه کاري هاشان زياد شد. واسه همين تو دو تا مهدکودک اسم ام را نوشتند. از شش صبح که هنوز هوا روشن نشده بود تو کودکستان بودم تا ساعت نه شب ، وقتي که سرايداره ، مهدکودک را تميز مي کرد و من هم تو جمع کردن لگو ها و اسباب بازي ها بش کمک مي کردم . اوهم قربان صدقه ي دست هاي تپلي و مرمري ام مي رفت.  تا که بابا بياد دمبالم.
پنج سالم که بود يک اتفاق بد واسه زندگي مان افتاد. چيزي شبيه ی آن آتش سوزي یي که آخر فيلم ايثار تارکفسکي اتفاق می افتد. ول اش کنید. آن هایی که بايد بدانند مي دانند جريان را.

در پنج ساله گي هنوز از ضربه ی ناباورِ ميلادِ خويش پريشان بودم
و با شغشغه ي لوک مست و حضورِ ارواحيِ خزنده گانِ زهرآگين بر مي باليدم.
بي ريشه
برخاکي شور
در برهوتي دور افتاده تر از خاطره ي غبار آلودِ آخرين رشته ي نخل ها بر حاشيه ي آخرين خشک رود.

در پنج سالگي
باديه در کف
در زيگ زار عريان به دنبالِ نقش ِ سراب مي دويدم
پيشاپيش خواهرم که هنوز
با جذبه ي کهرباييِ مَرد
بيگانه بود.

نخستين بار که در برابرِ چشمان ام هابيلِ مغموم از خويشتن تازيانه خورد شش ساله بودم....
                                                                                          احمد شاملو در جدال با خاموشي
                                                                                           دفتر مدايح بي صله
شش سالگي ام را تو مهدکودک گل ها طي کردم. همه ي مربي هام را يادم است. ولي آن ها حتي وقتي تو مهدکودک بودم هم من را نمي شناخت اند. فقط يکي از پرستارها بود که سر وقت مي آمد قرص هاي تلخ تر از زهرمارم را به زور مي کرد تو لُپم و مي رفت.

اي هفت سالگي
اي لحظه ي شگفت عزيمت
بعد از تو هر چه رفت، در انبوهي از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه اي بود سخت زنده و روشن
ميان ما و پرنده
ميان ما و نسيم
شکست
           شکست
                         شکست
بعد از تو آن عروسک خاکي
که هيچ نمي گفت، هيچ چيز به جز آب، آب، آب
در آب غرق شد.
                                                    فروغ  بعد از تو   دفتر شعر ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

هفت سالم بود که براي اولين بار خواستند از مدرسه ی وحدت اخراج ام کنند. چون وقتي معلّمِ کلاسِ اولِ ابتدايي  ازم پرسيد: «خانه چند بخش است؟» جواب دادم: «چهار بخش: حال ، آش پس خونه (آشپزخانه)، اتاق خواب ، حموم»
اوهم با چوب اشاره ي بلند اش که شبيه به یک مداد گنده بود آرام زد تو سرم. من هم يابو برم داشت. دويدم تو راه روِ مدرسه و داد زدم: «خاک تو سرِ اين مهدکودکتون کنم که نه تاب و سرسره داره نه خاک بازي . خانوم مربي مهربوناشم که هيچ وقت نميان.»
آخر کسي به من نگفته بود آن جا کودکستان نيست. من هم نمی دانستم آن جا مدرسه(یا به قول خودم معلم های ابتدایی "دبستان") است. تقصير من نبود خب.
ابتدايي هم گذشت. البته بقيه ش تو مدرسه ي پويش. هر چي بود گذشت.
بار دوم که خواستند اخراج ام کنند، کلاس اول راهنمايي بودم. وقتي دبيرِ ديني مان ، که از آن حزب الهی های برما مگوزید بود، داشت اين ها را مي گفت:

چند چيز است که نماز را باطل مي کند: خوردن يا جويدن چيزي. صحبت کردن. رو به قبله واي نستادن. نجس بودن لباس. (چند تای ديگر هم گفت که الان يادم نيست) آخرش هم گفت: بيرون دادن بادِ شکم!

من هم خيلي مودب، با دست لاغر رگ نمام ،به خدا اشاره کردم و پرسيدم:
                      «آقا اجازه؟ اين چه ستونِ دينيه که با يه باد شکم مي ريزه پايين؟»


 صداي شليک خنده ي بچه ها مثل رعد و برق تو مدرسه پيچيد. معلمه هم با قدم هاي بلندش آمد طرف من و همچين با کف دست زد تو صورتم که نزديک بود از دماغم خون بشاشم. البته تا آن جايي که به یاد دارم، من خيلي قيافه ی مظلومی داشتم . واسه همين هيچ وقت تو دفترِ مدرسه زياد بم گيرِسه پیچ نمي دادند. هر چي بود به شر گذشت.

دبيرستاني که شدم ، همان تتمه ي عقلي که از بچه گي برام مانده بود، گفت بگير که رفتيم. اين جوري شد که رفتم رشته ي گرافيک . تو هنرستان عارف. که البته اين اش خريت اي نه دوچندان بود. گرافيک را خوب جلو مي رفتم. يکي دو تا تابلوِ سياه قلمِ خوب هم کشيدم که نفهميدم کي گم و گور شدند. اوضاع داشت خوب پيش مي رفت تا وقتي که استاد افشار بم گفت: اگر مي خواهي اين رشته را ادامه بدي ، بده. ولي اگر خيلي که نخبه باشي آخر کارت فوق ديپلم است. واسه همين کفش آهني یه رو پام کردم و تغيير رشته دادم آمدم دبيرستان شبانه.
دبيرستان شبانه خيلي با حال بود. با يک متر و نود سانت قد ديلاقم وقتي مي رفتم تو کلاس ، بچه ي ريزه و پاستوريزه ي کلاس بودم. بقيه همه سيبيل کلفت و يارتان قلي بودند. من هم همه ش حواسم جمع بود که يهو بلا ملا سرم نيارند. ته کلاس هم به همت مدير مدرسه يک کاغذ چاپ کرده بودند زده بودند به ديوار که روش نوشته بود: «دانش آموزان بزرگ سالِ عزيز، لطفا هنگام تدريس سيگار نکشيد.» البته يک  «ي» جا انداخته بود. چون تا آن جايي که من يادم است، همکلاسي هام بيش تر سيگاري مي کشيدند و مثل بز به دبير بي چاره مي خنديدند و عشوه خرکي مي آمدند.
البته کلاس ها هفته اي دو ساعت بیش تر نبود که آن هم وسط هاي سال تمام شد. يعني خود همين سيبيل کلفت ها اين قدر کرکره ي کلاس را کشيدند پايين که همان کلاس زاغارت هم درش تخته شد و دست ما ماند تو پوست گردو. از آن به بعد تو خانه ، خودم همه ی درس ها را خواندم. با دوستم آرش هم تو همين کلاس شبانه آشنا شده بودم .

پيش دانشگاهي و کنکور را همين چند هفته پيش با هم سَمبل کردم. راستي که خدا پدر ناپلئون بناپارت را بيامرزد که روش ناپلئوني را براي ما اختراع کرد. تو کارنامه ي پيش دانشگاهي ام يه سبد هلو بود. البته تقصير من نبود. سيستم اش اين جوري بود که يک روز قبل از شروع امتحان ها برنامه ي امتحاني را مي دادند. امتحان ها هم بلا استثنا همه پشت سر هم بود.من هم آرش را می آوردم و باقالی بارش می کردم.

خلاصه اين بود تبعات گناهِ هيجده سال و هشت ماه پيش پدر و مادر من. که البته هر چي که بود هيجده سال اش به من گذشت.

به هر حال. تولدم مبارک.

پی نوشت: نحوه ی ویرایش متن بالا به سبک دُن آرام ،کتابی که احمد شاملو، استادانه برگردان اش کرده نوشته شده. این اثر شاه کارِ میخاییل شولوخف نویسنده ی بزرگ روس است.البته بحث داستان نیست. دوستان اظهار نظر کنند آیا این ویرایش را می پسندند؟
در این ترجمه از اصطلاحاتی مثل: پدره مادره معلمه خره استفاده می شود که به اعتقاد شاملو، هیچ راهی برای بیان ادبی آن ها وجود ندارد.
در این نوع ویرایش هیچ کلمه ای که منشا فارسی داشته باشد مثل اتاق تناب تپانچه تاق و... ط دسته دار نمی گیرد. مگر این که منشا اش عربی باشد. البته این رسم چندان بیگانه نیست.
شاملو بر آرایه ی ابدال در زبان نوشتار خیلی پافشاری می کند. کلماتی مثل شنبه، پنبه،قلنبه، انبار، دنبال را به صورت: شمبه، پمبه، قلمبه، امبار، دمبال می نویسد.
همچنین او از آوردن حروف زاید که همراه با ضمیر ها می آید خودداری کرده. برای مثال: ترکیب های برایش، پایم، آبرویش را به صورت براش، پاش، آبروش (آبِ روش) می نویسد. یا ، باهاتان کار دارم ، را ، باتان کار دارم نوشته. یا ، بهم بگو را، بم بگو نوشته.
شاملو تا جایی که توانسته ضمیر های پیوسته را جدا نوشته. مثلا : سوارش، کلاهت، برادرت را به صورت سوار اش، کلاه ات، برادرات نوشته.
وی همچنین  به جدا نویسی یا دخالت مصوت ها در شکل صامت ها دست برده. مثلا: کُمک را کومک نوشته. پیرمرد ، پیرزن، زندگی هرزگی را به صورت: پیره مرد، پیره زن، زنده گی، هرزه گی، نوشته. 
 در این کتاب باز هم ترکیب های جدید قابل مشاهده است که قبلا حتما مثال آن ها را در کار دیگر ویرایش گر ها دیده ایم. مثلا حتی را حتا نوشتن یا جلوی در را جلو در نوشتن چندان شیوه ی نادر و جا نیفتاده ای نیست.
به نظر من در بسیاری از موارد ترجمه ی شاملو راحت الحلقوم و روان تر است. اما بعد از خواندن دوهزار صفحه رمان دن آرام  هنوز به دیدن واژه ها به شکل ِ: کومک ، خوش گل ، لب خند و امبار عادت نکرده ام. دوست دارم نظر شما را هم بدانم.

+ نوشته شده در  2006/7/27ساعت 1:17 PM  توسط انیس  |