هيجده سال و هشت ماه پيش ، احتمالا تو خانه ي ويلايي سپيدسرا، پدر و مادر من يک اشتباه بزرگ کردند. يک
گناه. با اين که قبلا دو مرتبه اين اشتباه احمقانه را کرده بودند ولي بازهم مرتکب اش شدند.
تبعات اين گناه این جوري بود:
يکي، دوتا، چهارتا، هشت تا، شونزده تا، سي و دوتا، شصت و چهار تا، صد و بيست و هشت تا، دويست و پنجاه و شش تا، پونصد و دوازده تا، هزار و بيست تو چهارتا، دوهزار و چهل و هشت تا، ... .
... و نطفه ي من شکل گرفت!
يک ماه زود تر از آن چيزي که تو کتاب علوم راهنمايي مان نوشته بود، به دنيا آمدم. اسم ام از تلفيق کلمه ي گناه در زبان انگليسي با اولين حرف اسم کوچک مادرم که آخر اسم همه ي بچه هاي پدر و مادرم هست ساخته شد.(Sin+A)
از شيرخوارگي تو مهدکودک بودم. آن قدر شير خشک خورده بودم که وقتي شير مادر بم دادند نخوردم. فکر کردم تقلبی است. شايد واسه همین هميشه مريض و ضعيف ماندم. صرع هم بد مرضي است.
وقتي چهار سالم شد پدر و مادرم اضافه کاري هاشان زياد شد. واسه همين تو دو تا مهدکودک اسم ام را نوشتند. از شش صبح که هنوز هوا روشن نشده بود تو کودکستان بودم تا ساعت نه شب ، وقتي که سرايداره ، مهدکودک را تميز مي کرد و من هم تو جمع کردن لگو ها و اسباب بازي ها بش کمک مي کردم . اوهم قربان صدقه ي دست هاي تپلي و مرمري ام مي رفت. تا که بابا بياد دمبالم.
پنج سالم که بود يک اتفاق بد واسه زندگي مان افتاد. چيزي شبيه ی آن آتش سوزي یي که آخر فيلم ايثار تارکفسکي اتفاق می افتد. ول اش کنید. آن هایی که بايد بدانند مي دانند جريان را.
در پنج ساله گي هنوز از ضربه ی ناباورِ ميلادِ خويش پريشان بودم
و با شغشغه ي لوک مست و حضورِ ارواحيِ خزنده گانِ زهرآگين بر مي باليدم.
بي ريشه
برخاکي شور
در برهوتي دور افتاده تر از خاطره ي غبار آلودِ آخرين رشته ي نخل ها بر حاشيه ي آخرين خشک رود.
در پنج سالگي
باديه در کف
در زيگ زار عريان به دنبالِ نقش ِ سراب مي دويدم
پيشاپيش خواهرم که هنوز
با جذبه ي کهرباييِ مَرد
بيگانه بود.
نخستين بار که در برابرِ چشمان ام هابيلِ مغموم از خويشتن تازيانه خورد شش ساله بودم....
احمد شاملو در جدال با خاموشي
دفتر مدايح بي صله
شش سالگي ام را تو مهدکودک گل ها طي کردم. همه ي مربي هام را يادم است. ولي آن ها حتي وقتي تو مهدکودک بودم هم من را نمي شناخت اند. فقط يکي از پرستارها بود که سر وقت مي آمد قرص هاي تلخ تر از زهرمارم را به زور مي کرد تو لُپم و مي رفت.
اي هفت سالگي
اي لحظه ي شگفت عزيمت
بعد از تو هر چه رفت، در انبوهي از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه اي بود سخت زنده و روشن
ميان ما و پرنده
ميان ما و نسيم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسک خاکي
که هيچ نمي گفت، هيچ چيز به جز آب، آب، آب
در آب غرق شد.
فروغ بعد از تو دفتر شعر ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
هفت سالم بود که براي اولين بار خواستند از مدرسه ی وحدت اخراج ام کنند. چون وقتي معلّمِ کلاسِ اولِ ابتدايي ازم پرسيد: «خانه چند بخش است؟» جواب دادم: «چهار بخش: حال ، آش پس خونه (آشپزخانه)، اتاق خواب ، حموم»
اوهم با چوب اشاره ي بلند اش که شبيه به یک مداد گنده بود آرام زد تو سرم. من هم يابو برم داشت. دويدم تو راه روِ مدرسه و داد زدم: «خاک تو سرِ اين مهدکودکتون کنم که نه تاب و سرسره داره نه خاک بازي . خانوم مربي مهربوناشم که هيچ وقت نميان.»
آخر کسي به من نگفته بود آن جا کودکستان نيست. من هم نمی دانستم آن جا مدرسه(یا به قول خودم معلم های ابتدایی "دبستان") است. تقصير من نبود خب.
ابتدايي هم گذشت. البته بقيه ش تو مدرسه ي پويش. هر چي بود گذشت.
بار دوم که خواستند اخراج ام کنند، کلاس اول راهنمايي بودم. وقتي دبيرِ ديني مان ، که از آن حزب الهی های برما مگوزید بود، داشت اين ها را مي گفت:
چند چيز است که نماز را باطل مي کند: خوردن يا جويدن چيزي. صحبت کردن. رو به قبله واي نستادن. نجس بودن لباس. (چند تای ديگر هم گفت که الان يادم نيست) آخرش هم گفت: بيرون دادن بادِ شکم!
من هم خيلي مودب، با دست لاغر رگ نمام ،به خدا اشاره کردم و پرسيدم:
«آقا اجازه؟ اين چه ستونِ دينيه که با يه باد شکم مي ريزه پايين؟»
صداي شليک خنده ي بچه ها مثل رعد و برق تو مدرسه پيچيد. معلمه هم با قدم هاي بلندش آمد طرف من و همچين با کف دست زد تو صورتم که نزديک بود از دماغم خون بشاشم. البته تا آن جايي که به یاد دارم، من خيلي قيافه ی مظلومی داشتم . واسه همين هيچ وقت تو دفترِ مدرسه زياد بم گيرِسه پیچ نمي دادند. هر چي بود به شر گذشت.
دبيرستاني که شدم ، همان تتمه ي عقلي که از بچه گي برام مانده بود، گفت بگير که رفتيم. اين جوري شد که رفتم رشته ي گرافيک . تو هنرستان عارف. که البته اين اش خريت اي نه دوچندان بود. گرافيک را خوب جلو مي رفتم. يکي دو تا تابلوِ سياه قلمِ خوب هم کشيدم که نفهميدم کي گم و گور شدند. اوضاع داشت خوب پيش مي رفت تا وقتي که استاد افشار بم گفت: اگر مي خواهي اين رشته را ادامه بدي ، بده. ولي اگر خيلي که نخبه باشي آخر کارت فوق ديپلم است. واسه همين کفش آهني یه رو پام کردم و تغيير رشته دادم آمدم دبيرستان شبانه.
دبيرستان شبانه خيلي با حال بود. با يک متر و نود سانت قد ديلاقم وقتي مي رفتم تو کلاس ، بچه ي ريزه و پاستوريزه ي کلاس بودم. بقيه همه سيبيل کلفت و يارتان قلي بودند. من هم همه ش حواسم جمع بود که يهو بلا ملا سرم نيارند. ته کلاس هم به همت مدير مدرسه يک کاغذ چاپ کرده بودند زده بودند به ديوار که روش نوشته بود: «دانش آموزان بزرگ سالِ عزيز، لطفا هنگام تدريس سيگار نکشيد.» البته يک «ي» جا انداخته بود. چون تا آن جايي که من يادم است، همکلاسي هام بيش تر سيگاري مي کشيدند و مثل بز به دبير بي چاره مي خنديدند و عشوه خرکي مي آمدند.
البته کلاس ها هفته اي دو ساعت بیش تر نبود که آن هم وسط هاي سال تمام شد. يعني خود همين سيبيل کلفت ها اين قدر کرکره ي کلاس را کشيدند پايين که همان کلاس زاغارت هم درش تخته شد و دست ما ماند تو پوست گردو. از آن به بعد تو خانه ، خودم همه ی درس ها را خواندم. با دوستم آرش هم تو همين کلاس شبانه آشنا شده بودم .
پيش دانشگاهي و کنکور را همين چند هفته پيش با هم سَمبل کردم. راستي که خدا پدر ناپلئون بناپارت را بيامرزد که روش ناپلئوني را براي ما اختراع کرد. تو کارنامه ي پيش دانشگاهي ام يه سبد هلو بود. البته تقصير من نبود. سيستم اش اين جوري بود که يک روز قبل از شروع امتحان ها برنامه ي امتحاني را مي دادند. امتحان ها هم بلا استثنا همه پشت سر هم بود.من هم آرش را می آوردم و باقالی بارش می کردم.
خلاصه اين بود تبعات گناهِ هيجده سال و هشت ماه پيش پدر و مادر من. که البته هر چي که بود هيجده سال اش به من گذشت.
به هر حال. تولدم مبارک.
پی نوشت: نحوه ی ویرایش متن بالا به سبک دُن آرام ،کتابی که احمد شاملو، استادانه برگردان اش کرده نوشته شده. این اثر شاه کارِ میخاییل شولوخف نویسنده ی بزرگ روس است.البته بحث داستان نیست. دوستان اظهار نظر کنند آیا این ویرایش را می پسندند؟
در این ترجمه از اصطلاحاتی مثل: پدره مادره معلمه خره استفاده می شود که به اعتقاد شاملو، هیچ راهی برای بیان ادبی آن ها وجود ندارد.
در این نوع ویرایش هیچ کلمه ای که منشا فارسی داشته باشد مثل اتاق تناب تپانچه تاق و... ط دسته دار نمی گیرد. مگر این که منشا اش عربی باشد. البته این رسم چندان بیگانه نیست.
شاملو بر آرایه ی ابدال در زبان نوشتار خیلی پافشاری می کند. کلماتی مثل شنبه، پنبه،قلنبه، انبار، دنبال را به صورت: شمبه، پمبه، قلمبه، امبار، دمبال می نویسد.
همچنین او از آوردن حروف زاید که همراه با ضمیر ها می آید خودداری کرده. برای مثال: ترکیب های برایش، پایم، آبرویش را به صورت براش، پاش، آبروش (آبِ روش) می نویسد. یا ، باهاتان کار دارم ، را ، باتان کار دارم نوشته. یا ، بهم بگو را، بم بگو نوشته.
شاملو تا جایی که توانسته ضمیر های پیوسته را جدا نوشته. مثلا : سوارش، کلاهت، برادرت را به صورت سوار اش، کلاه ات، برادرات نوشته.
وی همچنین به جدا نویسی یا دخالت مصوت ها در شکل صامت ها دست برده. مثلا: کُمک را کومک نوشته. پیرمرد ، پیرزن، زندگی هرزگی را به صورت: پیره مرد، پیره زن، زنده گی، هرزه گی، نوشته.
در این کتاب باز هم ترکیب های جدید قابل مشاهده است که قبلا حتما مثال آن ها را در کار دیگر ویرایش گر ها دیده ایم. مثلا حتی را حتا نوشتن یا جلوی در را جلو در نوشتن چندان شیوه ی نادر و جا نیفتاده ای نیست.
به نظر من در بسیاری از موارد ترجمه ی شاملو راحت الحلقوم و روان تر است. اما بعد از خواندن دوهزار صفحه رمان دن آرام هنوز به دیدن واژه ها به شکل ِ: کومک ، خوش گل ، لب خند و امبار عادت نکرده ام. دوست دارم نظر شما را هم بدانم.