تبليغاتX
انیس - بخوان!
البته چپه ش
می گوید بنویس. می گویم چه بنویسم؟ می گوید هر چه که دوست داری. می گویم چیزی دوست ندارم. می گوید بنویس، ورق های روزنامه رو پاره پاره کن. ریز ریزشان کن. و بعد با چسب به هم بچسبان. بعد هر چه خواندنی بود را بنویس.
این کار را کردم. دادائیسم در قبر لرزید. چه حاصل آمد. می گویم تمام شد. پاک نویس کردم. می گوید: بخوان. گفتم نمی توانم. گفت بخوان!

به نام خودش. به نام خودم. به نام تو. به نام همه سوگند می خورم. نمی توانم. نمی توانم.

تهدیدم کرد. اشتباه می کرد. شاید نمی دانست کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد را نمی توان تهدید کرد. امّا قلب من هم لرزید. از آن ششلولی که بر کمرش بود و گمانم متعلق به عهد وزوزک بود. یا از آن سرب داغی که هر روز به انتظار من می جوشید و داغ تر می شد و ته می گرفت.

امروز هم با او تنها بودم. تنهایی، تنهایی، تنهاییِ عریان! به مرضی می ماند که تنها مسکّنش خودش است. تنهاییِ عریان. وقتی در کوچه قدم می زدم هیچ کس را ندیدم. به من می گفت بیا . با ما باش و پادو شاهی کن. بخوان. بخوان. بخوان...

من گفتم نه. هر چه دوست داری بکن. من کسی نیستم که خودم را در بهشت مینوی تو زنجیر کنم و کلیدش را  در جهنّم زیر پایم پرت کنم. بگذار زندگی کنم. این کاغذ پاره ها زندگی نیست.بگذار ببینم چیست آن چه می گویند زندگیست. بگذار آزاد باشم. بگذار آزاده باشم. بگذار آزاد بمیرم.
عکس اژدهای آتشین گاو سرش را از نمی دانم ته و توی کجای پیراهنش بیرون آورد. تنم لرزید. گفتم زیباست. عکس دیگری نشان داد. زنی بود برهنه. شبیه به مایکن های اروپایی. گفتم تمامش برای خودت. آلبومشان کن. بر دیوار خانه ات قاب بگیر. عبادتشان کن. ولی رهایم کن. رهایم کن. کاغذ را پرت کردم.

چهره اش در هم فرو رفت. رفت. رفت و تنهایم گذاشت. تنهایی عریان. دوست همیشگی ام که جامه ی تن من است. شیشه ای از جیبش در آورد و به من تعارف کرد. این مزخرفات هم برایم تکراری بود. نخوردم. کاغذ لوله شده ای را بیرون آورد و آتش زد و به من داد. نگرفتم. دنبالِ چیزِ جدیدی بودم که قابل نوشتن باشد. دود و دوا تکراری بود. عشق را به من گوشزد کرد. گفتم بگذار فکر کنم. کمی قدم زدیم. ساکت جلو رفتیم. کاش سگی این اطراف بود و پارس می کرد. کاش خروس بی محلی این سکوت را می شکست یا روباهی در دور دست زوزه می کشید. امّا نه. هیچ صدایی نیست.
 سر کوچه کسی را تازیانه می زدند. وقتی رسیدیم رفته بودند. جلو رفتم. زیبا بود. رعنا بود. خونی که از پیشانی اش جاری بود جلوه ی خاصّی به صورتش می داد. به او رسیدیم. به تیرک چراغ بسته بودندش. دستش را گرفتم. سرد بود. خشک بود. خون تمیز از پیشانی اش می آمد. نامش را پرسیدم. قطره ای اشک از چشمانش ریخت و از حال رفت. انگار سال ها بود که از منجمد بود.
راهم را گرفتم. او را روی شانه اش انداخت و پشت سرم آمد. می خواست با او چه کار کند. کسی چه می داند شاید روزی مرا هم این چنین روی دوش انداخته باشد.
به سه راهی بعدی رسیدیم. سه نفر آن جا بودند. جوانی با لباس های پاره . مظلوم در نگاهی از پس پلک هایش. لباس هایش خاکستری و خاکی بودند. شاید قبلاً رنگ دیگری داشتند. نمی دانم. مردِ پیری دستش را گرفته بود. مرد پیر چاق بود. اگر چه مُردنی، امّا پر هیبت بود. با خودم فکر می کردم اگر در همین اثنا، رویش را به من کند، با آن ابرو های دراز و نامرتّبش، با آن سبیل های از بنا گوش در رفته ی جو گندمی و آن شکم بزرگش، چیزی از من بخواهد. چه گونه از زیر تقاضایش شانه خالی کنم؟

 در چند متری آن ها، جوانِ مو بور نسبتاً زیبایی بود. پیرمرد به من توجّهی نکرد. به جوان مو بور که لباسِ سر تا پا قرمز داشت گفت: بیا. بیا و با این رفیق دوست باش. بیا و رویش را ببوس. بیا و رفاقتی بر هم بزن. امّا جوانِ قرمزپوش سر جنباند: با چه کسی؟ با او؟ دست بدهم؟ رویش را ببوسم؟ دیوانه شدی پیرمرد؟ شأن مرا این چنین می پنداری؟ او بازار مرا کساد کرده است. جلو هجره ام آبرو ندارم. حالم از رویش به هم می خورد. او را ببوسم؟
پیرمرد تقاضایش را بار دیگر تکرار کرد. این بار چشمانش از کاسه بیرون زده بودند: بیا. بیا و تمامش کن. این قدر کش نده این داستان را. بیا و قالِ قضیه را بکن. رویش را ببوس. دستش را ببوس! او را دل چرکین نکن. بازار را به خود نخندان.
امّا جوان مو بور باز هم امتناع می کرد. سعی می کرد به آن های نگاه نکند. خود را با نقش های روی اسفالت خیابان سر گرم می کرد. گویی بی اعتنا است.
نا گاه پیرمرد، دست مردِ ژنده پوش را رها کرد و به دنبال او افتاد. عربده می کشید. فریاد می زد. شاید با خودش فکر می کرد اگر کمی کم تر چاق بودم می توانستم او را بگیرم. چند دور به دنبال او دوید. ضربه ای حواله ی پشت جوان کرد. امّا پسرک می خندید. انگار کودکی با تفنگ آب پاش او را دنبال کرده باشد. می خندید و فرار می کرد. نگاهم متوجّهِ مرد ژنده پوش شد. کمی به لکّ و پیس های صورتش زل زدم. سرش را پایین گرفته بود و مثل یک اعدامی گریه می کرد. گریه ای بی صدا و مردانه. که قلب هر انسانی را می لرزاند.
به اطرافم نگاه کردم. همراهِ نعش کشم رفته بود. نمی دانم. شاید الان داشت با آن جنازه ی زیبا عشق بازی می کرد. شاید با بدنِ گرم خود سعی می کرد او زندگی دهد. شاید روزی مرا هم این چنین زندگی داده باشد.
مردِ چاق ، خسته و عصبانی و عاصی بر می گشت. جوانِ قرمز پوش ناپدید شده بود. جلو آمد. با چشمانی که از عصبانیّت دو دو می زد به مرد ژنده پوش زل زد. شاید می خواست تلافی اش را سر او در بیاورد. به اون نزدیک شد. دستی بر پشت او زد: دیگر او را در میان خودمان نداریم. با هم کار می کنیم.

کتاب ضخیم کهنه ای به او داد و او را ترک کرد. آرام راه می رفت. آرام و پر هیبت. تسبیح دانه درشتی از جیبش در آورد و به سمتِ بالای خیابان روانه شد.
ژنده پوش بر زمین افتاد.کتاب را بر سینه فشار می داد و صورت پر لکّ و پیسش را بر زمین می کشید و گریه می کرد. بعد همان جا خوابید. آرام. شاید در این فکر بود که روز بعد را چه گونه سپری کند. این فکر مرا هم آزار می داد. پاهایم تیر می کشیدند. باید می رفتم. رفتم. رفتم و از آن جا دور شدم. در ته کوچه، هیکل تنهایی را دیدم. که از عشق بازی با آن جنازه ی زیبا سرافراز شده بود. باز پشت من افتاد و عقبدار من جلو آمد. کاغذی از جیب در آورد و با خنده گفت: بخوان.بخوان...

 هیچ نگفتم. گفتم تنهایم بگذارد. و او پشت سرم هم چنان می آمد.
روز شد. روزی دیگر.

+ نوشته شده در  2006/11/3ساعت 11:25 AM  توسط انیس  |