تبليغاتX
انیس -
البته چپه ش
 

امروز بعد از سه ماه رفتم کرج. گند زده بودند به این شهر. دیوار تمیزی وجود نداشت. به تیر و جدول و سطل آشغال و ایستگاه اتوبوس هم رحم نکرده بودند. واسه خاطر انتخابات می گما. حواستون جای دیگه پرت نشه.

جهنم! اینا کشک خودشون می سابن ما کشک خودمون رو. سمفونی سه گورسکی تو گوشم بود. (یعنی توخلسه یا همون فضا بودم). مثل دیوونه ها داشتم راه می رفتم. یهو با قیافه ی بهت زده و تقریبا خندون دو تا خانوم جوون بود که به خودم اومدم. داشتن به دستای من می خندیدند. که پر شده بود از اعلامیه های تبلیغات انتخابات. من که حالیم نبود. همین جوری که راه می اومدم هر کی هر چی تراکت و ورق کاغذ و تقویم و دفترچه تلفن و ساعات کار مترو و اوقات شرعی که پشتشون (در اصل جلوشون) عکس نامزد های خوش تیپ انتخابات بودند رو  بهم داده بود نگه داشته بودم تو دستم. شده بود یه خروار. جلوم رو کم کم دیگه نمی دیدم. همه رو ریختم تو سطل آشغال. رفتگر نارنجی پوشی که اون نزدیکی بود فکر کرد دارم کمکش می کنم! جدا اگه من هم به جای اون بودم با این گندی که به شهر زدند اعصابم حسابی گه مرغی بود.

طی مسیر چهارراه طالقانی و میدون آزادگان که پیاده اومدم یه خورده رفتم تو نخ این نماینده ها.

شکل های مختلف داشتن. بذارین بیش تر توضیح بدم:

 آقای نمی دونم چی چی دودانگه. شیش جور اعلامیه درست کرده بود. زیر یکی شون نوشته بود: شهر من من به تو می اندیشم نه به تنهایی خویش!  یه نوع دیگه درست کرده بود مرتیکه گنده با گرمکن ورزشی و یه دمبل یا یه چیز دیگه بود تو دستش...... دودانگه حامی اصولگرایان ورزش کرج

راستی اصولگرایان ورزش یعنی چی؟ من اینو نشنیده بودم!

یکی شون این شکلی بود: از دور اسمش رو خوندم نوشته بود شهید مهدی رمضانی. گفتم خدایا این که شهید شده احترامش به جاش ولی چه جوری باز اومده نماینده شده؟ رفتم جلو دیدم نوشته سید مهدی رمضانی! ولی خدایی قیافه ش شبیه جنازه ی سربازایی بود که بعد بیس سال پیداشون می کنن.  زیرش نوشته بود. مشاور حقوقی و خانواده. حامی مردم. تو که ما رو مردی.

رو یه اعلامیه نوشته بود فقط خدا! زیرش هم ریزتر اسم یارو نوشته بود. جانباز پنجاه درصد سپاه پاسداران! خدا به دور. عکسش هم یه چیز تومایه های این بود

یکی دیگه یه آقایی بود این شکلی. وکیل پایه یک دادگستری. شعارش رو نوشته بود: کرج ایران کوچک است. (تازه من یادم اومد که مامان منم می تونس نماینده بشه ولی بی کار نبود طفلی)

این وسطا یه خانومی بود سی ساله این شکلی اسم ها رو اگه یادم نیست بهم حق بدین. کیه اون همه رو حفظ کنه. زیرش نوشته بود: ائتلاف بانوان کرج سوابقش رو هم نوشته بود. لیسانس نقاشی. فیلم ساز - نمایشنامه نویس- گریمر حامی جوانان. (فکر کنم یا رد بشه یا رای بیاره)

یکی دیگه بود این شکلی عینکش دسته کلفت بود البته. دستش رو هم گذاشته بود رو عینکش. با خودم تصور کردم اون موقع که داشته عکاسه ازش عکس می نداخته چن دقیقه این دسته (به طور اتفاقی) روی این عینک بوده تا این عکسه یه خورده کم تر ضایع از آب در اومده.  هیچی زیرش نداشت. فقط اسمش رو نوشته بود.

بعضی ها می گن از رو جلد کتاب مطالب رو کتاب رو قضاوت نکن. ولی خدایی این بشر هایی که من دیدم حتی روی جلد هم خیلی ۳ بودند.

راستی یادم نره. داشتم تو پاساژ رضا راه می رفتم یه خانومی یه پوستر گنده بهم داد. یه نگاه انداختم بهش دیدم. هههههههههههه! این خودشه. بی چاره خودش داشت برای خودش تراکت پخش می کرد. بهش گفتم خانوم من حتما به شما رای می دم. خوشحال شد. (لابد با خودش فکر کرده آخ جون حالا تعداد رای هام شد ۲ تا. یکی خودم به خودم. یکی این پسره بهم می ده. باید بیش تر تلاش کنم.)

ولی به جرات می گم اینقده زیاد بودند  که من یه قیافه رو به ندرت دو بار می دیدیم. همه هم واسه پوز زنی اومده بودند.  در ضمن این وسط دلم واسه رفتگر ها و نظافت چی ها بیش تر از همه سوخت. با لیسه و کاردک افتاده بودند به جون گرانیت های نازنین بانک ها و اداره ها.

واقعا ناراحت کننده بود. مردم ما خودشون رو با چه چیزایی سرگرم می کنند! انتخابات.(نمی دونم چن بار) شب یلدا(سالی یه شب) عید نوروز(چند سالی یه بار اگه عید به محرم نخوره)  عزاداری امام حسین.(سالی ده شب اگه به عید نخوره) چارشمبه سوری. (سالی یک شب) جام جهانی (چهار سالی یه ماه) و جشنواره ی کن! این از اون خنده های عصبیه که ایرونی ها همه باهاش آشنا هستند. همچین باید بخندی که جر بخوری.

 

+ نوشته شده در  2006/12/13ساعت 11:17 PM  توسط انیس  |