تبليغاتX
انیس - من- آرش- خواب ها- خاطره ها
البته چپه ش
اینی که می نویسم حزیونه. نقد کردنی نیست ولی دلم می خواد بنویسم.

 

يه شب مهتاب
 ماه مياد تو خواب
منو مي بره....

ديشب خواب آرش رو ديدم. (تنها دوستي که تو کرج دارم) دوباره (صدباره) خودکشي کرده بود. واي خدا چه قدر اين روزا خواب خودکشي مي بينم. تا قيافه ش رو ديدم فهميدم (مثل هر جمعه) هر چي قرص تو دست و بالش  بوده خورده. يه ليوان آب هم روش.این جور موقع ها رنگ صورتش مثل لاک غلط گیر می شه.  گفتم باز تو قرص خوردي؟
- آره.
- چند تا خوردي؟
- سي تا.
-  د ِخاک تو سرت. کم خوردي.
يه کم به هم نگاه کرديم. و يواشکي خنديديم. انگاري يک فيلم کمدي رو واسه بار صدم تماشا مي کرديم.

- بزن بريم
- کجا؟
- بيمارستان. چه مي دونم. شايدم تيمارستان.
(این دوست ما تو بیمارستان نزدیک خونه شون اشتراک داره. هر وقت خل می شه یه سر اون جا هم می ره. دلم واسه معده ی آرش می سوزه!)

بهش گفتم: باور کن جمعه واسه همه غمگينه. فقط تو که نيستي. من هم دلم مي گيره.

روز جمعه به هزار سال مي رسه
جمعه ها غم ديگه بيداد مي کنه.
آدم از دست خودش خسته مي شه
با لباي بسته فرياد مي کنه...

تو بيمارستان صحنه هايي که مي ديدم با صحنه هاي فيلم هامون قاطي شده بود. من نفهميدم هامون يکي ديگه بود. يا من بودم يا آرش؟ فقط مي تونستم حس کنم تو همون لوکيشنيم.

تو خواب هيچ چيزي منطق نداره. حتي خود ما. چيزاي عجيب و غريبي مي بينيم که اون موقع برامون عجيب نيست. يعني اصلا از خودمون نمي پرسيم چرا اين جوريه. وقتي بيدار مي شيم تعجب مي کنيم. شايد هم ما تو خواب چيز هاي بيش تري مي دونيم که توجيه درست اون وقايع هستند. (البته اين که آرش هفته اي يه بار عمليات شهادت طلبانه مي کنه چيز عجيبي نيست. من اصلا نفهميدم کي رفتيم بيماستان. با چي رفتيم با تاکسي؟) خواب رو گاهي به صورت اول شخص مي بينيم. گاهي به صورت داناي کل. دقت کرديد؟ من گاهي خودم رو هم تو خواب مي بينم. قيافه ي خودم رو حرکاتم رو. به قول ديويد: "شخصا معتقدم" که روان شناسي يک قانون نيست. هيچ معياري براي اندازه گيري نداره. هيچ وقت هم نمي شه ضمانتش کرد که اين قضيه اين جوريه.

 

Arash!!!!

NIRVANA

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صبح زنگ زدم آرش. بهش گفتم ديشب خوابتو ديدم دَيّوس. تو خواب هم دست از سر ما بر نمي داري بختک؟
گفت: ااااااا منم ديشب خوابتو ديدم.
گفتم: جدي. دل به دل راه داره. تعريف کن بينم.
- لباس قهوه اي پوشيده بودي.
- خوب؟
- داشتي مي خنديدي و باي باي مي کردي!
- خب؟
- هيچي ديگه. يهو سيفون رو کشيدم رفتي پايين!
- بر پدرت لعنت.....


يه بار قرار گذاشتم با آرش همه ي خاطرات خوب و بدمون رو بنويسيم. چه کتاب جکي بشه. همه ي اتفاق هايي که چهارراه طالقاني  و خيابون درختي کرج و مهرشهر برامون افتاد. همه ي خل بازي هامون با لسلي و تن تو خدا بيامرز. همه ي صحنه هاي غريبي که تو دبيرستان شبانه مي ديديم. همه ي خاطراتي که با موزيک داشتيم. يادمه اون موقع ها که من تازه ام پي تري پلير خريده بودم( دوسال پيش) يه هدفون دونفره(چهار سره) گرفته بودم با هم موزيک گوش مي کرديم تو خيابون.آهنگ هاي مورد علاقه مون هم : november rain و Dont you cry to night  گانزن روزز و Dance of death  و Power Slave آيرون ميدن و Blind کرن و Walking پنترا و Smils like teen sprit  و The man who sold the world نروانا و  Comfortably numb  و Final cut پينک فلويد بودند.چون سيم هدفونه کوتاه بود. هميشه مثل لاله و لادن کله هامون وصل بود به هم. اصلا عين خيالمون نبود که همه مردم به ما مي خندند. وقتي آهنگ بالا مي رفت. کله هامون هم  دَرَنگي مي خورد به همديگه. وقتي برف مي اومد و سرسري مي شد پياده رو ها،  با همديگه زمين مي خورديم. وقتي مي رفتيم تو تاکسي مي شستيم هيچ کدوم نمي شنيديم راننده چي مي گه. (به خاطر همون هدفون ها) فقط اسکانس رو مي داديم و مي رفتيم تو کُما. گاهي با همديگه  يادمون مي رفت به موقع پياده شيم. بعد وقتي يادمون مي اومد شروع مي کرديم داد و بيداد. همه رو تو تاکسي عاصي مي کرديم. (حتما تا حالا شده با کسي که داره موزيک گوش ميده حرف بزنيد. ببينيد چه طوري داد مي زنه) . موقع درس خوندن الني کاريندرو و پرايزنر و آکسيوم آف چويس گوش مي کرديم( من يادم رفت بگم آرش سه ، چهار ماه تو خونه ي ما با ما زندگي مي کرد.

خيلي نامرده اين آرش که مي خواد خودش رو هلاک کنه. خيلي

آن روزها رفتند
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم و سرشار...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2007/2/13ساعت 0:59 AM  توسط انیس  |