گاهی فکر می کنم به این که هنر از کجا آمده. هنری که هیچ داوری جز نفس وجود آدمی ندارد. فرم چیزی ست که با محتوا می آمیزد و هنر را می سازد. امّا گاهی فرم محتوا می شود و محتوا فرم. و در این جاست که آدمی از نقد زیبایی شناسیک یک اثر هنری به ستوه می آید و در آن گم می شود. از این رو گاهی نمی توان فرم را از محتوا تفکیک کرد. فروغ می گفت: فرم مثل ظرفِ شیر است و محتوا خودِ شیر. شیر را می توان در شیشه ریخت و می توان در بطری ریخت. محتوا از خود شکلی ندارد. هر جور آن را در فرم بریزیم، به شکل همان فرم در می آید. فروغ می گفت: فرم لازمه ی هنر است.( گفت و گوی شاعران / گدازی تیکو/ نشر زمستان) و گاه دیده می شود بعضی چیز ها از این که فرم هستند بی زار از فرم اند. دلشان نمی خواهد در قید و بندِ یک شکل و هنجار باشند... و هنر از آن جهت انعطاف پذیر و پذیرا است، می توان هر از گاهی فرمش را از آن گرفت و فرمی دیگر جایگزین آن کرد.
ای کاش آب می بود/ گرمی شد آن باشی که خود می خواهی / آدمی بودن/ حسرتا!/ مشکلی ست بر مرز ناممکن/ نمی بینی؟.. (شاملو)
بحث محتوا بحثی ست طویل تر و عریض تر. مخصوصاً برای آدمی به بی سوادی من که چیز زیادی از فرم نمی داند. آیا بدونِ محتوا هنر وجود ندارد؟ آیا محتوا باید حتما اجتماعی باشد؟ آیا هنر باید در خدمت آدمی باشد؟ پس حساب مکتب پارناس که می گفت هنر برای هنر است کجا می رود؟ نوشته های تی اس الویت به چه کاری می آیند؟ بوف کور هدایت درد چه کسی را درمان می کند؟ سونات های موتزارت بر زخم چه کسی ضماد می شود و شکم کدام بدبختی را سیر می کند؟ موتزارت اشراف زاده ای که اولین قطعه ی خود را در سه سالگی نوشت و موسیقی اش فقط در خدمت دربار بود؟ قطعا دربار باز هم دربار بود اگر موتزارت ها قطعه نمی ساختند و انوری ها و معزی ها مدح شاهان نمی گفتند. آیا هنر فقط برای جامعه است؟
قطعا نه. دویست سالی نمی شود که هنر سنگ جامعه را به سینه می کوبد. شاید نیما از اولین کسانی بود که شعر را در خدمت جامعه گرفت. امّا اگر شعر، موسیقی یا سینما در خدمت جامعه و مفید عام نباشند به درد نمی خورند؟ به یاد می آوریم نوشته های تئوگوفیل گوتیه را که می گفت: هنر چیزی است که وجود دارد. هیچ کاریش هم نمی توان کرد. نقش و نگار های بال پروانه و سایه روشن ها و رنگ بندی های طبیعت به درد هیچ کس نمی خورند. امّا وجود دارند و کسی نمی تواند به آن ها خرده بگیرد. قطعا هنر مفید نیست. چون اگر مفید بود، وارد زندگی روزمره ی آدمی می شد و انسان از آن استفاده ی ابزاری می کرد.
فکر می کنم بهترین راه را همان پارناسیان پیشه کردند. که می گفتند هنر برای هنر است. به نظر من چه پوچ بود ناصر خسرو که شعر را فقط در خدمت مذهب شیعه اش می دانست. احمقا کارگردانی که فیلم را فقط برای نشان دادن درد های اجتماعی بسازد! چرا وقتی فیلمی در حلبی آباد ساخته می شود حتما در باره ی فقر است؟ چرا در باره ی عشق نیست؟ چرا در باره ی زندگی نیست؟ آیا کیارستمی نگاهی ژرف تر ندارد وقتی در فیلم زندگی و دیگر هیچ به تصویر می کشد زمانی را که زلزله زده ها تازه به خاک سیاه نشسته و رودبار خراب شده. همه داغ دارند امّا چند نفر مشغول علم کردنِ آنتن تلویزیونی هستند تا بتوانند بازی های جام جهانی فوتبال را دنبال کنند؟ دیشب بازی اسکاتلند و برزیل بود. سقف بر سر ملّت فرود آمد. امروز کدام تیم ها با هم بازی دارند؟
نمی دانم چرا امروزه روز هر کسی برای جامعه نیافریند مهمل می گوید. سهراب شعرش به کار کسی نمی آمد. فروغ هم که چه دل خوشی داشت. حسین پناهی هم لابد دیوانه بود که خودکشی کرد. کیارستمی هم عالمی دارد برای خود جدا. شهید ثالث هم که جفنگ می گفت حتما. تارکوفسکی هم که سینماگر نبود. نمی دانست سینما چیست اصلا.... ما آرش معیریان و مسعود ده نمکی و رضا داود نژاد نداریم که به پر و پایش بپیچیم.
باز هم برایم جالب است. مردم سیری که دهنشان بوی پیاز می دهد مدام دنبال سیاست هستند. مثلا نگران مردم خود. نق نق می کنند که چرا مردم گرسنه اند. غرولند می کنند که چرا مملکتمان بوی گدایی و فقر و نفت می دهد. چرا مردم حقوق خود را نمی گیرند. چرا فحشا زیاد است. چرا آقای فلانی در سازمان ملل فلان کرد و فلان گفت. ظاهرا برای مردم می میرند. لابد اگر زنده هستند هم برای مردم است که زنده هستند. اما وقتی به تنگ می آیند همین مردم را گوسفند خطاب می کنند. حضرت آقای شاملو می گفتند من برای خواننده نمی نویسم. برای خود می نویسم. و وقتی سیروس طاهباز گفت: ایشان خواننده را فحش هم می دهند ، آقا فرمودند، مردم می توانند نخوانند! واقعاً چه قدر ژرف و شگرف بود شاملو. و چه خوب محمود تهرانی (م. آزاد) جواب داد: آقای عزیز. اگر برای دل خود می نویسید، برای دل خود بنویسد. شعر هایتان را چاپ نکنید. جلو آینه بگیرید و برای دل خود بخوانید.
نه روشن فکران. مردم گوسفندان شما نیستند. هر کدامشان یک نابازیگر هستند برای فیلم های پناهی و قبادی. مردم فحشدان نیستند.
از طرفی چرا مولفانِ ما نمی خواهند کمی متفاوت با جامعه ی ما باشند؟ چرا در صد سال گذشته ما شاهکاری در ادبیات فارسی ایران نداشتیم که بخوانیم و دلمان نگیرد و افسرده نشویم؟ بوف کور را قلم بگیریم. سمفونی مردگان اگر شاهکار نباشد زیباست. اما چرا آدم را منجمد می کند؟ چرا فریدون سه پسر داشت آدم را دیوانه می کند؟ چه اصراری هست که دیوانه شویم؟ چرا بودن یا نبودن کیانوش عیاری این قدر تلخ بود؟ چرا قصه ی دخترای ننه در و پریا و بارون میاد شر شر شاملو مثل علی کوچیکه ی فروغ به ما نشاط نمی دهد؟ ریتم تند و زیبایش آدم را به رقص وا می دارد اما وقتی بهش فکر می کنی از زندگی بیزار می شوی:
دست زدم به شونه شون / که کنم روونه شون/
پریا جیغ زدند/ ویغ زدند/ جادو بودند/ دود شدند/ بالا رفتند/ تار شدند/ پایین اومدند/ پود شدند/ پیر شدند/ گریه شدند/ جوون شدند/ خنده شدند/ خان بودند/ بنده شدند/ خروس سر کنده شدند/ میوه شدند/ هسته شدند/ انار سر بسته شدند/ امید بودند/ یاس شدند/ ستاره ی نحس شدند/ (پریا شاملو)
چرا آبزورد در بطنِ سینمای استاد علی حاتمی عرض اندام می کند؟ همه می دانند موتیف ها و مولفه های حاتمی می توانست به آدم نشاط دهد. اما حاتمی نمی خواست ما امیدوار به زندگی از پای اثرش برخیزیم؟ چرا بهروز وثوقی در مادر تکرار شد در قالب اکبر عبدی؟ چرا خواننده ی فیلم دلشدگان افتاد و مرد. فیلم فیلم نمی شد اگر او نمی مرد؟ چرا خواستگاری در کمال زیبایی آن قدر پوچی را بر سر ما خراب می کرد؟ لااقل شهید ثالث و هدایت و گلستان اگر تلخ بودند و تلخ می نوشتند صادق بودند. دروغ نمی گفتند. بی خودی اغراق نمی کردند. ما احتیاجی نداریم که افسردگی را بیش تر از آن که وجود دارد جلوه دهیم. هنرمند ایرانی هنرمند ایرانی نیست اگر اثرش ناامید کننده نباشد؟ مثل عباس کیارستمی دیوانه و الکی خوش است؟
ادامه دارد.... اما تا کی؟ ادامه دارد.....