می گفتند روزی روزگاری مرد کشاورزی در روستای خودشون زندگی می کرد. یک روز کشاورز رفت پیش حکیم باشی ده گفت: من شب ها نمی تونم خوب بخوابم. اصلا خواب مرتبی ندارم. تا چشمم گرم می شه از خواب می پرم.
حکیم باشی پرسید: تو خونه ت چی داری؟
کشاورز جواب داد: هیچی- یه زن دارم. بچه هم ندارم. با یه سری دیگ و قابلمه و بیل و کلنگ.
حکیم باشی باز پرسید: دیگه هیچی نداری؟
کشاورز گفت: اون بیرون تو حیاط هم یه بزغاله دارم.
حکیم باشی گفت از امشب اون بزغاله رو بیار خونه. باهاش زندگی کنید. موقع خواب هم نزدیک خودتون باشه.
کشاورز رفت و هفته ی بعد اومد. می گفت: حکیم باشی این چه تجویزی بود که کردی؟ دیگه اصلا همون چند دقیقه خواب نامرتب رو هم ندارم. تا صبح تو سر خودم می زنم. این بزغاله هم که امون ما رو بریده. چی کار کنم. خیلی سر و صدا می کنه.
حکیم باشی گفت: آهان. حالا برو اون بزغاله رو بر گردون به حیاط. دیگه تو خونه راهش نده.
کشاورز رفت هفته ی بعد با یک جعبه میوه اومد برای تشکر. گفت: عجب چاره ای کردی حکیم باشی. دیگه از اون شبی که بزغاله رو بردم بیرون راحت راحت می خوابم. تا حالا خواب به این خوبی هم نداشتم..
در مملکت ما هم گویی یک قلاده بزغاله به خونه های مردم اومده. که دنیا رو داره می خندونه. امیدوارم اصلاح طلب های عزیز وقتی که این بزغاله رو پرتش کردند تو حیاط به خوبی و خوشی چند سالی رو زندگی کنند. جدا لیاقت ما همینه.