بمیرم الهی چه خاکی نشسته رو وبلاگم.
زمستون سال ۸۵ (همین پارسال بود) واسه خودم یه پا پشت کنکوری بودم (شایدم یه پشت پا کنکوری) کارم این بود که هر روز بلند می شدم می رفتم کتاب خونه ی نزدیک خونه مون. خیر سرم درس می خوندم. نزدیک ظهر که می شد می افتادم به دل ضعفه. می رفتم از سوپرمارکتی که همون نزدیکی ها بود یه کیک و نوشابه یا بیسکوییت و ماشعیر می گرفتم و می رفتم می شستم روی نیمکت فضای سبز -که البته تو زمستون خیلی هم سبز نبود- و دقیقا روز قبل هم همون جا استراحت کرده بودم.چند متر اون طرف تر هم همیشه پیرمردهای بازنشسته ای نشسته بودند که با عصا و پیپ و کلاهشون ور می رفتند و خاطره تعریف می کردند و یا شاه رو فحش می دادند یا فحش رو شاه می دادند. و هر هفته دو تا بهشون اضافه می شد و دو تا ازشون کم می شد.
این شده بود زندگی من. لابد می پرسین بقیه ی اوقات کجا بودم؟ خب معلومه. تو اینترنت یا داشتم کیشلوفسکی نقد می کردم یا داشتم اسطوره می شکوندم. یا داشتم تارکوفسکی رو حلوا حلوا می کردم رو سرم.
بگذریم. زندگی برام خیلی تکراری بود. دلیلش هم کنکور بود. خیلی درس خون نبودم. اما تریپ کنکور یه جوری بود که اگه خارج از این قاعده پیش می رفتم دچار عذاب وجدان می شدم. خلاصه زمستون تموم شد. بهار شد. تابستون شد. و کار من مدام همین رفت و آمد روزانه بود. همون کتاب خونه. همون سوپر مارکت. همون نیمکت. (هنوزم گاهی می رم رو اون نیمکت می شینم)
یک روز به خودم اومدم و تغییراتی که تو این محدوده ی نیمکت فضای سبز پیش اومده بود رو تو این مدت مرور کردم. از روزهایی که من اون جا گذرونده بودم خیلی کم تر بودند. ولی باز هم نامحسوس نبودند. اولش برگ ها زرد و قرمز شدند. بعد باد و بارون برگ ها رو شست و برد. بعد برف نشست و همه چیز رو پاک کرد. بعد برف ها آب شدند و محیط دچار یک خلا بین زمستون و بهار مونده بود. تا مدتی بعد از عید هم همین طور بود. بعد کم کم سبزه ها جوونه زدند. طی این مدت جدول مقابل من رو رنگ زده بودند. کمی اون طرف تر تو خیابون یه سرعت گیر بی ریخت گذاشته بودند که عین بالشت بود و ماشین ها با بدبختی از روش رد می شدند. یه دکه ی روزنامه فروشی (که ما بهش می گیم دکه ی سیگار فروشی) هم اون طرف ترا سبز شده بود. عکس یکی از شهدای جنگ ایران رو هم روی دیوار کتاب خونه نقاشی کرده بودند که البته بعدها موقع چهارشنبه سوری بر و بچه های گیشا زدند سیاه و داغونش کردندو...
با خودم گفتم چه خوب می شد اگه من یه دوربین داشتم و هر روز جا جای این منطقه عکس می نداختم و تغییرات رو کنار هم نگاه می کردم. زندگی نباید اون قدرها هم که به نظرم اومده بود یک نواخت می بود. حتما تغییراتی هم بوده که اعصاب من اون رو درک نکردند.
یک روز نشستم و فیلم نامه ای که دو صفحه بیش تر نبود رو واسه همین قضیه نوشتم. و برخورد خودم رو در مقابل این رویدادها. اما انگار یک نفر قبل از من این کار رو کرده بود. خیلی گشتم تا پیداش کردم: فروغ فرخ زاد. در فیلم خانه سیاه است. برای همین بالای فیلم نامه م نوشتم: به یاد بانوی شعر معاصر ایران: فروغ فرخ زاد
طرح فیلم نامه رو قبل از کنکور نوشته بودم. همه ش خدا خدا می کردم که زودی از شر کنکوره خلاص شم و برم فیلمه رو بسازم (کله ی بابام) از تابستون تا حالا قراره یه ماه دیگه بریم برای فیلم وووورداری! طرح فیلم رو واسه خیلی ها گفتم. خیلی ها هم نظر دادند. نظر های کارآمد.
اما اسفند ماه دیگه از اون تو بمیری ها نیست. هفته ی گذشته: بعد از وساطت خانه ی سینماگران جوان که بنده رو به ناجی هنر معرفی کردند و اون ها هم خدا رو شکر زیاد پاپیچم نشدند و خیلی زود و بدون دردسر (البته با کمی تاخیر) مجوز فیلم برداری صحن شهر تهران رو از طریق تایید معاونت اجتماعی تهران بزرگ در اختیارم گذاشتند. و هفته ی بعد قراره بریم : فیلم ورررررررداری!
پرسوناژهام رو خیلی عجیب پیدا کردم. دو تا از دوستان دانشجو ادبیات هستند که به خاطر ارادت به فروغ نه به خاطر علاقه به هنرپیشه شدن! پیشنهاد بنده رو خیلی زود قبول کردند. (همین یه مزیتشون به نظر من کافی بود)
تیم کوچیکی که برای فیلم برداری فراهم اومده رو با وساطت دوست خوبم انوشیروان مسعودی (الف.م.سپیده دم) پیدا کردم. که اگه کمک های انوش نبود حالا حالا ها این کار برای من ممکن نمی شد.
فعلا خیلی مُجوّش* هستم!!! واسه همین تو جزییات نمی رم. فقط بگم که اسم فیلم هست: زندگی شاید...
برام آرزو کنید** کارم خوب پیش بره
پاورقی ها:
*مُجوّش اسم فاعل جَیَشَ هستش. به معنی فردی که دچار اضطرابه و جیش داره. هنوزم درسای کنکور رو یادم نرفته ها!
**گفتم آرزو کنید چون دوستای من اصولا به دعا اعتقادی ندارند ولی مثل خودم یک سینه پر از آرزو دارند