تبليغاتX
انیس -
البته چپه ش
خواستم بگم حرف نداری ... باران!

نگفت

***

دلم گرفته بود

دلم گرفته بود

به ایوان رفتم به رسم فروغ

برادرم داشت مشق می نوشت

صداش داشت می آمد:

«- بابا.... آ... مد....

- با...با.... آب.... داد....

-با...با.... اناااااااار... دارد....

-با...با....بادام... ندارد...

-با...با....با....با...دام... آمد...

»

داد زدم بسه دیگه! چه قدر بابابا می کنی؟ بابا کٍی آمد؟ بابا با چی آمد؟ بابا با کی آمد؟

-با...با....با....با...ران... آ...مد...

 ***

یهو آسمان غرومبید

من تو ایوان بودم

از ترس باران خودم را خیس کردم

زانو زدم زدم به خواهش و استغاثه:

«باران نبار امروز

باران نیا

باران نبار

باران نیا

باران نیا

باران نیا

باران نیا

باران!

اگر نیامدی که

خوش نیامدی

اگر آمدی هم که دیگر به تخم...

چشمام قدم گذاشتی

 اما

باران نیا

باران نیا

***

باران آمد!

من چهاردست و پا زیر میز ناهارخوری مادر بزرگم داشتم خرده ریزه های غرور شکسته ام را جمع می کردم که

باران آمد.

مانتوش را آویزان کرد رو جالباسی

رفت رو صندلی نشست

پاش را دراز کرد رو میز

 

گفتم چه وقت آمدن؟

گفت: من بارانم

از جنس آبم

آب روشنایی است.

 

گفتم روشنایی به چه دردم می خورد؟

گفت: چرا حتما باید به دردت بخورد؟

بگذار به روحت بخورد

این همه خوردند به دردت خوب شد دردت؟

بگذاری به شادی و به خوبت بخورد.

 

گفتم باران؟

تو از پیش خدا آمدی؟

گفت: نه!

من و خدا

یک وجه مشترک داریم:

هر دو به هم کاری نداریم!

***

برادرم مشق می نوشت

جمله می ساخت

صداش داشت می آمد

چهار حرف بیش تر بهشان درس نداده بودند

«الف» و «ب» و «ر» و «دال»

و یک مشق فتحه و کسره

که برادرم نوشت:

-بابا! برادر..... درد.... دارد....

 

۱۲ اردی بهشت ماه ۱۳۸۷ ساحل نور

+ نوشته شده در  2008/7/15ساعت 6:55 PM  توسط انیس  |