پدر بزرگم...
پارسال به دنیا آمد!
هرسال به دنیا می آید چند ساعتی
انگار
آخه پدربزرگ
که بهش می گفتیم آقاجون...
سال ها پیش مرده بود
اما لعنتی راه می رفت
حرف می زد
چیز می خورد (خیار گاز می زد)
آواز می خواند
فحش می داد (لنترانی بارمان می کرد)
حرف که می زد دهانش کف می کرد
چشم هاش دودو می زد
ته جمله هاش فعل نداشت
مثل تمام زندگیش
یادم است توی کفن که بود انگار
روح ِ بیشتری داشت
بیچاره پیرمرد...
یادم نمی رود آن شب را
که چشم های مادرم کاسه ی خون بود
پدربزرگ ساعت ۲ نصف شب زده بود زیر اذان
چه موقع اذان بود ۲ نصف شب؟
لابد من به دنیا آمده بودم
چون اذان را در گوش من می گفت
(پدربزرگ خوشحال بود
با دُمش لیمو امانی می شکست!)
بیچاره پیرمرد!
هوا را مصرف کردم
زمین را مصرف کردم
آفتاب را مصرف کردم
اقیانوس را مصرف کردم
قد کشیدم
بلند شدم
مادرم را بگو!
مادرم چه هولناک زیبا بود
راه که می رفت
با هر کش و قوص که به خودش می داد
از تنش گرد خوش بختی می ریخت
مادرم....
طعم را مصرف کردم
رنگ را مصرف کردم
شامه را مصرف کردم
اما!
اگر قدم به راست بر می داشتم:
چرت گنجشک ها پاره می شد
اگر قدمی به چپ می رفتم:
دختر همسایه از پنجره ی اتاق خوابش می دید که لباس تنم نیست
اگر قدمی جلو
پایم ملافه های سفید را سیاه می کرد
اگر قدمی به عقب برمی داشتم:
از این پرتگاه
که پدربزرگ دورش را با کلنگ آباء و اجدادی اش گود کرده بود
پرت می شدم پایین.
پس خدای خوب و مهربان
این طور خواست
که بایستم و تماشا کنم
تماشا کردن مادرم
که ملافه های سفید را روی بند حیات (با "ت" ی دونقطه و دسطه دار!) می آویزد
تماشا کردن سقوط پدربزرگ
از رکوع
به سجده
(پدر بزرگ این اواخر بطری عرق سگی هاش را گم کرده بود و نماز شب می خواند
آخر عمری می خواست خدا را خر کند که بفرستدش بهشت!
که لابد برود آن جا
با آن حوری های عوضی make love کند و
خلاصه بریزد رو هم!)
بیچاره پیرمرد!
عشق را مصرف کردم
کینه را مصرف کردم
زیستن را مصرف کردم
خدا را مصرف کردم
و فعل مرگ را این طور صرف می کنم:
می میرم!
می میری!
می میرد!
می میریم!
می میرید!
می میرند.
.
می میرم
اما
تکدی حیات نمی کنم
( تهران - 5 مرداد 1387)