تو...
چه گناه داری
که فکر می کنی:
«وقتی پدر و مادرت را تقدیر به هم رسانید/ خدای خوب و مهربان/ همین طوری کشکی کشکی/ تو را کرد تو شکم مادرت....
تا به دنیای من بیایی و ببینی:
چه زیبایی های هولناکی دارد.»
قطره
قطره
قطره!
امسال - زمستان - برف نبارید.
می گویم : باید دانه های برف پارسال را می شمردیم...
می گویی: خب نبارد.
اصلا به ما چه مربوط؟
قطره
قطره!
دیگر نمی خواهم
موقع رفتن ِ تو
چمدانت را با اشک ها خوش رَقه کنم.
دیگر سر پله های راه آهن نمی ایستم تا نگاهت کنم که دور می شوی.
[بدرقه کردم.
ایستادم.]
قطره قطره تو را می بردند.
تو دور می شدی
و هر چه دور تر
بزرگ تر می شدی قطره قطره
[
در؟
یا دیوار؟
در؟
یا پنجره؟
در؟ یا؟
دریا؟
]
آن دور تر
غوغایی به پا شد.
[نگاه کردم:]
تو را با برانکار
به بهشت می بردند!
قطره!
باز هم می گویم:
کاش دانه های برف پارسال را شمرده بودیم...
قطره...!
قط...!
...!
!
.
هفدهمین روز یک ماه اسفندی
سال ۸۷